Admin Logo
themebox Logo
 

☠ هر چی بخوای هست ☠

دنیای انیمه و رمان

کریس وجیل برترینهای اویل

Vampire lover



کد کج شدن تصاویر

Games Land

Loss

ابزار های عاشقانه برای وبلاگ

کد زیبا سازی لینک ها



کد کج شدن تصاویر

نویسنده :L!M0
تاریخ:جمعه 6 اسفند 1395-05:32 ب.ظ

confession in valentine

دروووود بر همهههه *^▁^*
با یك عدد داستان جدید امدم#^_^
داستان مال ولنتاینه ولی چون 
حال نداشتم بنویسمش، الان تمومش كردم...→_→
گفتم بزارم شماهم فیض ببرید O_o
نظرم بزارید +_+
اسمشم "اعتراف در ولنتاین"
⇩اینم بنر⇩


#^_^#
(شخص سوم)
به زور چشماشو باز كرد و خمیازه كشید...زیرش به شدت سرد و سفت بود و با اینكه مطمئن بود صبح شده اما خبری از نور نبود، صدای زنگ ساعتش میومد ولی انگار یه جای خیلی دووور بود...خواست بشینه كه سرش محكم به جایی خورد...این دفعه چشماشو كامل باز كرد و سعی كرد فكر كنه...اینجا...!؟ زیر تختتتت؟؟؟ هوفی كرد و سینه خیز اومد بیرون كه نور شدید باعث شد از درد چشماشو ببنده...
قلنج كمرشو شكوند و ایستاد و یكم بپر بپر كرد تا سرحال تر بشه و بعدش با سرعت یك كیلومتر در ثانیه به سمت دسشویی دوید...وقتی از دسشویی اومد بیرون به تقویم نگاه كرد میدونست امروز روز خاصیه ولی یادش نمیدومد چه روزیه، وقتی فهمید ولنتاینه نیششو باز كرد ،امروز میتونست لباس مناسب امروزو بپوشه..از تو كمدش پیراهن سفید كه قلب قرمز با یه ولنتاین مبارك روش نوشته بود و خط مشكی روش كشیده شده بود و شلوارك لی دراورد و پوشید، با دیدن ساعت كلا بیخیال موهاش شد و كفش پوشید و با دو رفت بیرون...
یه نگاه به اسانسور كرد، به نگاه به پله ها...به سمت پله ها رفت روی نرده نشست و لیز خورد تا پایین...
وقتی وارد سالن غذاخوری شد همه منتظرش بودن(مثل همیشه:|)
لیا:صبح عالی پرتغالییییییی...
رز:زهرخر..بیا بتمرگ مردیم از گشنگی...
به سمت صندلیش رفت و توی راه كله ماریا كه توی ظرف صبحونه بود رو دراورد و بعدش نشست...
مانی:یكم تغییر تو زندگیت ایجاد كنی بد نیست..
لیا:عادت كردم..
مانی:عادتت خوب نیست
لیا:در هر صورت ترك عادت موجب مرض است، منم كه نمیخوام مرض بگیرم، شماهم كه نمیخواین من مرض بگیرم، پس بیاین كلاااا بحث و بیخیال بشیم
داف:بخور، بخور داداش حرف نزن
لیا:چتونه امروز مثل سگا پاچمو میگیرین، خودش كوتاهه شما هم هی پاچمو میگیرین، پاره میشه بدون لباس میمونم...
اول از همه ماندانا و جردن از پشت میز بلند شدن و بعدم پسرا...
ملی:لیا ببینم لباستو؟
به سمتش برگشت:تا چشت دراد ببین چیقده قیشنگه..
ماریا انگشت شصتشو نشونش داد..
لیا:تو ماتحتت...
لئو:لیاانااا..
لیا:هاهاها؟ الان كه هیچكی نیست هی سرمن غر میزنی،اول صبحی عینهو این عنترای عصا قورت داده فقط گ*میكنن تو اعصاب آدم...
رزی:خفه شو...
لیا:عن بجو..."خندید"جونم قافیه...
رزیتا سریع بلند شد و لیانا با دیدن عكس العملش جوری قاشقو پرت كرد و بلند شد كه صندلی افتاد و در اثر ضربه قاشق لیوان آب خالی شد روی میز و توی غذا...
توی یك ثانیه بدون توجه به جیغ جیغای بقیه از سالن خارج شد...داشت میدوید و پشت سرشو نگاه میكرد خورد به یه نفر، قبل از اینكه بیوفته طرف دستشو گرفت و مانع افتادنش شد...به سوبا كه چشماش گرد شده بود نگاه كرد و پشتش پناه گرفت...
لیا:جاااان هركی دوست داری نزار منو بخورهههه
جتسو:چی شده لیانا؟
به رزیتا كه با خونسردی به طرفشون میومد اشاره كرد:اون، اون میخواد منو بزنهههه...
رزیتا جلوشون ایستاد:با زبون خوش بیا تا جواب حرفتو بگیری...
لیا:میشنوم از اینجا بگو
رزی:میخوام به صورت عملی نشونت بدم...
لیا:من كلا با عمل حال نمیكنم...
سوبا:رزیتا این بارو ما پادرمیونی میكنیم ببخشش، میدونی كه همیشه اشتباه میكنه...
لیا:هوووی "زد تو پاش"كی همیشه اشتباه میكنه؟
سوبا:نكنه میخوای منم برم تو جبهه اون و باهم به حسابت برسیم...
لیا:نع نع نجاتم بده...
سوبا:شرط داره
لیا:هرچی گفتی قبوله...
(لیانا)
وقتی رزیتا رفت با نیش با یكی زدم تو كمر سوبا
من:دمت جیز داداچ...
برگشتم كه برم
سوبا:شرطمو نگفتم
من:شرط؟ شرط چی؟
پوكر فیس نگاهم كرد
تارو:ما میریم،اگه به جایی رسیدی بیا...
سوبا:باشه...
دست واسشون تكون دادم...
سوبا:چیز سختی نیست كه بخوای ازش فرار كنی..
من:اوكی، خب حالا چی هست؟
سوبا:شب به آدرسی كه میگم بیا
پوكر فیس نگاش كردم:اوكی، ساعت؟
سوبا:هشت اونجا باش...
من:اوكی...
****
ابروهامو بالا انداختم...چقدم خركی...چقدم عشقولانه...حالم بهم خورد چیه این قلبااا؟ چه جاییم انتخاب كرده بزغاله...
وارد كافی شاپ شدم و به سمت جایی كه سوبا نشسته بود رفتم و خودمو روی صندلی جلوییش پرتاب كردم...
من:سلام داداچ
سوبا:سلام...
من:عاخه، برادر من، جا دیگه نبود اوردیمون اینجااا؟ قحطی بووود؟
سوبا:خوشت نمیاد؟
من:باز خوبه لباسی كه صبح پوشیده بودمو دیدیااا...
سوبا:مناسبته دیگه، چیكار میشه كرد...
من:خو حالا بیخی این گارسونشون كو گلوم خشكید...
به گارسون اشاره كرد كه بیاد بعد از اینكه سفارشو گرفت گفت:چون شما صدمین زوجی بودین كه به كافی شاپ ما اومدین یه كیك قلب مخصوص ولنتاین و اشانتیون میگیرید...
صحبتی راجب قیافم نمیكنم، چون اصلا قابل توصیف نبود، ولی سوبا لبخندی زد و استقبال كرد
من:هوی، مگه من و تو زوجیم؟؟؟
سوبا:خب حالا باشیم یا نباشیم، مهم اون كیكه كه الان گیرمون میاد..
دستی به چونم كشیدم:صحیح..."مكث كردم"ولی نباید الان پیش دوست دخترت باشی؟
سوبا:ندارم
من:میدونستم از این عرضه ها نداری...
سوبا:مثلا خودت دوست پسر داری؟
 من:شاید داشته باشم...
سوبا:وقتی من عرضه ندارم، توام نداری
من:حیف كه مكان عمومیه...
سفارشامونو اوردن، اول از همه كیكو از وسط نصف كردم...وقتی دیدم داره نگام میكنه گفتم:چیه خو؟ از ولنتاین خوشم نمیاد...
سرشو تكون داد...
من:حالا مناسبت این دعوت چیه؟ از این خرجا نمیكردی!
سوبا:هفته قبل به حساب كی بستنی خوردی؟
من:هفته قبل هففففته قبل بووووود...
فكركنم ترحیج داد سكوت كنه:بخور...
تند تند شروع كردم خوردن
سوبا:یواش، اروم...
من:میخوام از این مكان منحوس برم بیرووون...میفهمی؟
داشتیم میخوردیم یهو فازم گرفت اهنگ بخونم:دستمممم، تو دست یارهههه...قلبممم چه بیقرارهه...به به، به به، چی میشه اممممشب؟ باروووون، اگر ببارههه، چه شاعرانهه....."كلمه اخرو كه گفتم یهو صدای رعد و برق اومد و برقا رفت...صدای جیغ و اعتراضا بلند شد
با چشمای گرد شده به سیاهی روبه روم خیره شدم.
من:اهههه، از اون لحظات بوداااا، باید یه چیز دیگه ای میخواستم، شوهری، بوی فرندی، جاست فرندی...نچ نچ، خاك تو سرم! "مكث كردم"میگم نظرت چیه حالا كه برقا رفته و هیچكی حواسش نیست بدون اینكه پول بدیم فرار كنیم؟
سوبا:قیافه پوكرمو میتونی تصور كنی یا توضیح بدم؟
من:میتونم میتونم...
یهو چراغا روشن شد...
من:الان دیگه واضح میبینم...
یارو معذرت خواهی كرد گفت برقا مشكل پیدا كرده ولی برق اضطراری رو روشن كردن...بعضیا با اعتراض رفتن بیرون...
من:خخخ، عجب ولنتاین شاعرانه ای براشون شد...
سوبا:میخوای بهشون بگم واسه اهنگی كه خوندی اینجوری شد؟!
من:نه بابا ما از این شانسا نداریم، باز خوبه اهنگ دیگه ای نخوندم...
سوبا:مثلا چی؟
من:بیخیال نمیخوام راجبش فكر كنم...میگم نظرت چیه بپاشیم بریم؟
سوبا:كجا؟"مكث كرد"یه پارك اینورا هست، بریم؟
من:جهنم و ضرر، بریم...
بعد از اینكه حساب كرد رفتیم...چیه نكنه انتظار داشتین من حساب كنم؟
همینجور داشتم قدم میزدیم بارونم نم نم میومد (همچین رعد و برق زد فكر كردم الان سیل میادا)كه یهو عینهو پلنگ پرید سمتم شوووتم كرد رو چمنا خودشم مث غول تشن افتاد روم...
من:چت شد یهووو؟
به دوچرخه ای كه از جایی كه ما ایستاده بودیم رد شد نگاه كردم.
حالا دوتاییمون روی چمن نشسته بودیم...
من:میدونی.."با شنیدن لحن پر بغضم نگام كرد"تو زندگیمو نجات دادی، فقط نزدیك بود له بشم همین،اصلانم امكان نداشت ضربه مغزی بشم یا كمرم بكشنه هاااا
وقتی لحنم از بغض به عصبانیت تغییر كرد با تعجب نگام كرد
سوبا:اوكی بابا تسلیم، "یواش گفت"جای تشكرشه...
من:بد ریدی آب قعطه...
سوبا:برو بابا...میگم بیا بشینیم همینجا، خستم حال ندارم راه برم...
من:كوه كندی؟
سوبا:نه..
من:خوبه..كوه نكنیا، خسته میشی...
سوبا:میدونی؟ خیلی زرررر میزنی، خسته نشدی؟
من:الان تخریب شخصیتم كردی؟
سوبا:اره اگه قبول واقع بشه...
من:خیلی بیشعوریا
سوبا:شاگرد شماییم..
من:اه اصن من براچی باتو اومدم بیرون...حداقل با دوس پسرم میرفتم اینقدم سختی نمیكشیدم...چارتام گل و شكلات میداد بخوریم دلمون شاد بشه، اینهمه هم زر نمیزد، تخریب شخصیتمم نمیكرد، قیافشم از تو خوشگل تر بود خوش هیكل تر بود، صداشم قشنگ تر بود...اخلاقشم عین تو چندشه نچسب نبود...
سوبا:تموم شد؟
من:اره
سوبا:خب، اصلا همچین كسی پیدا نمیكنی!
من:زااارررررت...شوخی نكن بامن! قلبم ضعیییفه...خب اگه همچین كسی پیدا نشه من چیكار كنم؟؟؟
سوبا:من هستم دیگه...
زدم زیر خنده:ایییی، من با تو؟ یه چیزی بگو قابل باور باشه...
شونه هاشو انداخت بالا
من:امشب، به طرز مشكوكی ساكت شدی، هی سكوت اختیار میكنی، داری حالمو بهم میزنی، گفتم میام بیرون با این غزمیت یكم خوش میگذرونیم...
سوبا:مگه بهت خوش نگذشت؟
من:تا وقتی دارم به توئه مشكوك فكر میكنم نووچ...
خندید...صدای گوشیم بلند شد...دافنه بود
من:هن؟
داف:کجایی؟
من:با یك عدد یالغوز میباشم! چیكارم داری؟
داف:میایی باهم بریم بیرون؟!
من:با این یالغوزم...ادرس بدم بیایی؟
صداشو شنیدم:تاروو نكننن...و بعد صدای بوق پیچید تو گوشم! به گوشی نگاه كردم كه قطع شده بود
من:بیشور...
یه پیام از دافنه اومد برام:ببخشید،دارم با تارو میرم بیرون نمیخواد ادرس بدی...
یه پوكر فیس و خوش بگذره فرستادم براش..
سوبا:میخواستی بری؟
من:عارههه دافنه حوصلش سر رفته بود كه البته دوست گرام الان سرگرمش میكنه؟! 
سوبا:تارو؟
من:عاره بابا همه میدونن تارو به دافنه چشم دارههه...
ابروهاشو بالا انداخت:همه كین؟
من:همه خانوادم...البته تارو كه تنها نه...ماتسو هم به رز چشم داره...خیلی هیزه هااا...
سوبا:جرات داری جلو خودشم بگی؟
من:اره،مگه چیم كمه؟
سوبا:خوبه...یه بار میخوام بشنوم
من:باشه به ارزوت میرسونمت...
داشتیم روبه رومونو نگاه میكردیم كه یه دختر و پسر ایستاده بودن...یهو پسرت یه گل و جعبه جلو دختره گرفت...دختره هم خر كیف و خر ذوق عین این عقب مونده های ذهنی پرید بغلش...اخرشم پسره دستاشو گذاشت دوطرف صورت دختره و.....
كمی پوكرفیس نگاشون كردم، بعد برگشتم سمت سوبا...دیدم داره نگاشون میكنه...
یكی بی هوا زدم پس گردنش
من:تو خجالت نمیكشی به كارای خصوصی مردم نگاه میكنی؟
درحالی كه گردنشو ماساژ میداد گفت:اگه خصوصی بود وسط خیابون انجامش نمیدادن...
من:هرچی...حالا اینجام انجام بدن..تو باید نگاه كنی؟
سوبا:باشه بابا قانع شدم نباید نگاه كنم
من:افرین..بعدشم تو نمیگی یه دختر مظلومِ چشم و گوش بسته كنارمه، نبرمش یه جا كه براش بداموزی داره؟
سوبا:باشه بابا چشم و گوش بسته، بلندشو بریم یه جای دیگه...
من:كجا بریم عاخه؟ اونم پیاده؟!
سوبا:الان زنگ میزنم ماشینمو بیارن..
من:با ماشین نیومده بودی؟
سوبا:راننده اوردم...حوصله رانندگی نداشتم...
من:خوبه...
گوشیشو دراورد كه دستشو گرفتم
سوبا:چیه؟
من:بیا بریم خرید...
سوبا:تو؟ خرید؟ مطمئنی تو فكرت چیز دیگه ای نیست؟!
من:اگه نباشه كه لیانا نیستم...
سوبا:خوشم میاد خودتم میدونی...حالا حتما میخوای بری خرید؟
من:عاره...كارتتو كه اوردی؟
سوبا:اگه نیوورده بودم؟
من:بهتره بهش فكر نكنیم...
سوبا:باشه...
بلند شدیم و راه افتادیم، بین پاساژا قدم میزدیم...
البته كه یه مشت زوج چندش هم اونجا بودن كه رومخم بودن...
جلوی یه مغازه لباس شب بودیم كه دستمو كشید و برد داخل...
من:چیه؟ برا جی افت میخوای خرید كنی؟ یا برا خودت؟
سوبا:برا تو
من:نه توروخدا دست تو جیبت نكن...حالا من یه چیزی گفتم..."با دیدن لباسا راهمو كج كردم"بریم اونور
سوبا:متاسفم اما به سلیقه من
من:با اینكه رو مخی ولی اشكال نداره، امشب استثنا قائل میشم چون نمیتونی برای جی افت خرید كنی برا من خرید كن...
سوبا:وااای مرسی از اینكه این لطفو به من میكنیییی...
من:میتونی بعدا جبرانش كنی...
چپ چپ نگام كرد و رفت سمت لباسای شب بلند
من:داداچ اون سمتی نرو
سوبا:كدوم سمتی برم؟
من:اونا چشمو گرفته، برو اون سمتی "به سمت لباسای كوتاه اشاره كردم"
سوبا:قرار بود سلیقه من باشه ها
من:اولا برا من میخوای بخری پس منم باید نظر بدم و بپسندم، دوما از اونا زیاد دارم، سوما هم نداره...
چشماشو چرخوند و شروع كرد به نگاه كردن...
منم دست به سینه اینور اونورو نگاه میكردم...
سوبا:لیانا...
برگشتم سمتش:ها؟
سوبا:عزیزم بیا اینجا
هااااا؟؟؟؟ جاااانننن؟؟؟ میگم نكنه توهم زد واقعنی؟
به دختر كناریش نگاه كردم...ای بابااا...اینقد بدم میاد نقش بازی كنم...ولی چه كنیم دیگه؟ مرام و معرفته كه ازم میچكه، خوب نیست پسر مردمو ضایع كنم...
رفتم سمتشون:جانم عزیزم؟ انتخاب كردی؟
سوبا:گفتم بیایی كه باهم نگاه كنیم...
من:عشقم توكه میخواستی خودت انتخاب كنی...
لبخندی زد:چنتا انتخاب كردم، ببین از كدوم خوشت میاد؟
-اگه بخواین من میتونم كمكتون كنم!
وااا...این الان فازش چی بود پرید وسط حرف ما؟
من:نه ممنون گلم...خودم اینجام چشم دارم انتخاب میكنم...
كلا به من نگاهم نكرد و به سوبا گفت:پس اقای ازارا اگه كمكی بود صدام كنید...
سوبا:كمكی لازم نیست...
عععع رید بهش...لبمو گاز گرفتم كه نخندم...
وقتی رفت گفتم:داداش تو كه ریدی بهش...
سوبا:بدجور نچسب بود...
-اقای ازاراااا...
با تعجب به دوتا پسر و دختر كه سمتمون میومدن نگاه كردم...
اومدن سمتش و ازش امضا گرفتن...
یكی از دخترا گفت:وای باورم نمیشه شایعات حقیقت داشته باشن...
سوبا:چه شایعاتی؟
-اینكه شما با خانم مایر رابطه دارید
من:جااانممم؟
سوبا سرفه ای كرد:اگه میشه لطفا اینا جایی درز پیدا نكنه...
دختره با ذوق:وااای حتمااا...
دهنمو كج كردم...
دخترا اومدن نزدیكم:میشه عكس بگیریم؟
لبخند زدم:حتما...
عكسو كه گرفتن رفتن...
من:باز خوبه سروصدا نكردن زیاد...ولی به جان تو اگه بازم ازینا دیدم دمارتو در میارم...
سوبا:نچ نچ نچ...اصلا اجتماعی نیستی...ادم باید طرفداراشو دوست داشته باشه
من:مگه قلب من كاروانسراس كه این همه ادمو دوست داشته باشه؟
سوبا:بیخیالشو نمیخوام راجب احساس با تو صحبت كنم
من:هوی بیشعور مگه من چمه؟
سوبا:هیچیت نیست، یه نمه بی احساسی...
من:همون بهتر كه صحبت نكنیم..."به لباسا اشاره كردم"كدوما رو انتخاب كردی؟
چنتا رو نشونم داد 'كه محض اطلاع همشونم نقره ای بودن' از بینشون اونی كه دوتا بند داشت و بالاش گیپور بود و دور كمرش نوار باریك بود و پایینشم نمیدونم چجوری توصیح بدم...خوب بود دركل...
سوبا:این اخرین گزینم بودا
من:خب بقیشونو دوست ندارم
سوبا:باز خوبه... "بقیشو یواش گفت نشنیدم! "
من:چی گفتی؟
سوبا:هیچی...
من:بدم میاد از این ادمااااا...نمیخوای بفهمم تو دلت بگو
سوبا:باشه ازین به بعد...
بعد از حساب كردن لباس از پاساژ بیرون اومدیم
سوبا:بریم برای من خرید كنیم
من:چی میخوای؟
 سوبا:لباس دیگه...
من:مگه نداری؟
سوبا:میخوام بخرم خب...
شونه بالا انداختم...
یكم راه رفتیم یهو احساس كردم نیستش...نگاه كردم اطرافم دیدم واقعا نیستش...مونده بودم چیكار كنم كه..
-لیانا...
برگشتم سمتش:كدوم گوری غیب شدی؟
سوبا:بیا بریم اونجا...
من:ای بابا...
وارد پاساژی كه همش لباس مردونه بود شدیم...
سوبا:من خسته ام...میشینم تو انتخاب كن
من:چقدم لوس...
شروع كردم بین لباسا قدم زدن...خب بزار ببینمممم...رنگ مورد علاقه اش كه مسلما نقره ایه، پس همون رنگی میخرم...به كت و شلوارا نگاه كردم كه پشیمون شدم! خودش زیادی داره...چشم به پیراهن نقره ای رنگی افتاد، ساده بود اما چشممو گرفت...به شلوارا نگاه كردم و شلوار مشكی رو انتخاب كردم، تركیب خوبی بود،به نظرم بد نمیشد...به مسئولش گفتم كه همرو برام بیاره كه بدم الدنگ جون بپوشه...بعدم راه افتادم سمتش
من:برو ببین چی برات انتخااااب كردمممم...
داخل پروو رفت و منم رفتم تا بگردم چنتا چیز دیگم پیدا منم، یه جلیقه مشكی و كمربند مشكی و كروات برداشتم...
رفتم سمت پروو چون درو باز كرده بود و اومده بود بیرون...
من:جونم سلیقه...ینی منو نداشتی چیكار میخواستی بكنی؟
درحالی كه داشت خودشو توی اینه قدی نگاه میكرد گفت:تو از خودت تعریف نكنی، كی تعریف كنه؟
من:همه...!!همه تعریف میكنن...
سوبا:ستودنیه
من:چی؟
سوبا:اعتماد به نفست!
من:همه چیز من ستودنیه، حالا بیا اینارم تنت كن...
سوبا:واقعا ادم میمونه چی جوابتو بده
نیشخند زدم...
من:خریدات تموم شد؟
سوبا:نه هنوز حساب نكردم...
من:زهرمار
 لباساشو عوض كرد و رفت تا حساب كنه...
بیرون پاساژ منتظرش بودم كه با پلاستیك لباس من و خودش اومد...
من:توام میشنوی؟
اخم كرد:چیو؟
من:ینی نمیشنوی؟؟؟؟ اینقدر واضحه
سوبا:خب دقیق بگو چی میشنوی كه توجه كنم
یواش گفتم:داره میگه "من گشنمههههه، من گشنمههههه"به شكمم اشاره كردم...
از چشماش مشخص بود میخواد بزنتم
خندیدم:خب میبریمون یه چیزی بهمون بدی بخوریم یا خودم برم بخورم؟
سوبا:بریم خونم، زنگ میزنم غذارو اماده كنن..
من:هییییین، من بیام خونه توووو؟ نچ نچ نچ
سوبا:نترس نمیخورمت
من -_-
سوبا:خب همچین گفتی انگار میخوام ببرم یه بلایی سرت بیارم و توام خیلی میترسی...
من:با این حرفا بعید نیست ازت...
سوبا:برو بابا...
دست تكون داد و تاكسی گرفت...تو مدتی كه تو راه بودیم زنگ زد و غذا سفارش داد...
(اندر خانه)
روی كاناپه نشستم و منتظر موندم تا لباسشو عوض كنه...
وقتی برگشت همون لباسایی كه خریده بودیم رو پوشیده بود...
من:تو خونه هم اینجوری لباس میپوشی؟
سوبا:نه...برو لباسایی كه گذاشتم روی تخت رو بپوش...
من:هن؟
سوبا:برو دیگه...
من:راحتم با همینا
سوبا:وقتی یه چیزی بهت میگم سعی نكن قانعم كنی، گشو بده به حرفم
دستمو گرفت و هولم داد سمت پله ها
درحالی كه میرفتم بالا گفتم:من نمیدونم تو امشب یه چیزیت هست...فكر منم از اون شباس...
(سوباسا)
وقتی از جلوی دیدم محو شد، سریع رفتم توی اشپز خونه و جعبه شكلاتهارو برداشتم و روی میز گذاشتم، جعبه حلقه رو هم باز كردم و نگاهی بهش انداختم و دوباره بستمش و گذاشتم توی جیبم...
حتما دیوونه شدم، یكم قاطی كردم، شاید هول شدم...
نگاهی به خونه كه هیچ تزیینی مربوط به ولنتاین نداشت كردم...میدونستم كه خوشش نمیاد برای همین بیخیالش شدم...شاید بعضی عادتهاش به نفع منم بود...مثلا نگران نبودم كه ممكنه از تزیین یا كادوهاش خوشش نیاد...
هرچند احتمال میدم اون خرس روی جعبه رو بكنه توی حلقم ولی خب چیكار كنم كه مدل جعبش این بود؟
ربع ساعت بعد اومد پایین...لبخندی به قیافش زدم...از بسكه لباس اسپرت میپوشه این قیافش عجیبه...
تا دیدم شروع كرد به غرغر كردن:نه خدایی فازت چیه؟ منو با جی افت واااقعا اشتب گرفتی!!!ولی از بس كه من خوبم دلتو نمیشكنم..."نگاهش به میز افتاد"عاخ جون شكلااات...
كفشای پاشنه بلند قرمز رو از پاش دراورد و به سمت شكلاتا دوید و شروع كرد به خوردن...
خیلی هم عاشقانه...
لیا:متاسفم اگه برای كسی بودن...
شونه بالا انداختم و گفتم:راحت باش، مال خودتن...
لیا:بستنی هم داری؟
سرمو خاروندم:نه متاسفانه
لیا:خاك توسرت بدرد نخور...
به حرفش توجه نكردم:زیاد نخور كه بتونی غذا بخوری...
كفش هاش رو برداشتم و جلوی پاش گذاشتم كه همون موقع صدای زنگ در اومد
پیتزاهارو تحویل گرفتم و پولشو حساب كردم...
شكلاتارو از جلوی دستش كشیدم كنار و غذارو روی میز گذاشتم...
لیا:داشتم میخوردما...
من:غذابخور...
ده قاچ برداشت و شروع كرد هرچی روشه خالی كردن، كلا فقط موند پنیر و گوشت و نون...
من:عادت خوبی نیست
لیا:دوست ندارم خب...
من:اونكه تو میخوری پیتزا نیست...
لیا:من اینجوری راحت ترم...اصلا اگه ناراحتی یه چیز دیگه سفارش میدادی...
من:باشه بابا تسلیم...
وقتی خوب غذا خورد جعبه رو بست و تكیه داد به مبل و پاشو انداخت روی اونیكی پاش...
لیا:خب میشنوم
خودمو زدم به اون راه:چیو؟
لیا:همون چیزی كه منو بخاطرش تا الان عنتر خودت كردی...
من:چیزی نیست!
لیا:گوشای من مخملیه؟
من:نه ولی اگه بود بدون شك بهت میومد...
لیا:هه هه هه خندیدم...
من:میخوای بدونی؟
سرشو تكون داد
من:به هر حال نمیخواستی هم باید میگفتم، چون به خاطر همین اینجایی...
لیا:منتظرم...
من:من..."اهی كشیدم"بزار یكم مقدمه بچینم كه بتونم راحت تر حرفمو بزنم..."مكث كردم"وقتی خودمو شناختم فهمیدم زندگیم فوتباله...به خاطر پدرومادرم پزشكی رو ادامه دادم و درس خوندم...از كوچیكی سانائه باهام بود، هرجایی كه میرفتم و هركاری كه میكردم باهام بود و پشتم بود...هیچی دختری رو غیر از اون نمیدیدم، یه جورایی میشه گفت عاشقش شده بودم...بقیه هم اینو میخواستن و خوشحال بودن...اما بعد از مدتی تغییر كرد...همون موقع بود كه با دخترای سرمربی اشنا شدیم...دخترایی كه واقعا روی مخمون بودن...وقتی متوجه خیانت سانائه و خراب شدنش شدم، بیخیالش شدم و مراسم و بهم زدم...اون رابطه دیگه پایان خوشی نداشت...دیدارامون با دخترای اقای مایر بیشتر شده بود و حس صمیمیت بینمون بیشتر...شاید برای ما چیزی بیشتر از صمیمیت و دوستی بود...از اول نه اما اون حس بوجود اومد...وقتی با اشنایدر نامزد كردی، مرگ خودمو به چشم میدیم، نمیخوام به زجری كه توی اون دوسال تو تنهایی كشیدم فكر كنم..شاید از نظرت مسخره باشه، شاید از نظرت واقعی نباشه، اما توی این سه سال من حس واقعیم رو بهت فهمیدم...فهمیدم كه چی میخوام...خیلی وقته كه میخوام بهت بگم اما موقعیتش پیش نمیومد...ولی یهو زد به سرم...خب فشار روم بود...من هرروز تورو میدیدم با حسی كه ازش خبر نداشتی! چطور خودم رو رسوا نكنم؟ و چطور بگم كه از دستت ندم؟ولی دیگه تحمل نداشتم...مرگ یه بار شیون یه بار...گفتم بزار شانسمو انتخاب كنم...میدونم ادمی نیستی كه به ظاهر اهمیت بدی، از ولنتاین هم مشخصا خوشت نمیاد...ولی دوست داشتم توی این روز باشه، بدون هیچ دلیل خاصی..."به چهره شوكه شدش نگاه كردم"در واقع حرف اصلیم این بود كه...من دوستت دارم، حسمو قبول میكنی؟
(لیانا)
چی میشنووووومممم؟؟؟؟ چییییی میشنووووم؟ بااااورررنكردنیههههه....امكان ندارههههه...این چیه داره میگه برای خووودششش؟
من:شوخی میكنی؟!
وقتی هیچی نگفت و فقط نگام كرد فهمیدم شوخی نمیكنه...
من:من..چی بگم عاخه؟ هنوز تو شوكم...میتونی درك كنی كه باورم نمیشه؟
سوبا:عصبانی كه نیستی؟
من:نه برای خودمم عجیبه...مطمئنا هركس دیگه ای بود اینهمه حرف میزد اخرشم میگفت دوستت دارم الان زنده نبود...
سوبا:امیدی هست؟
هیچی نگفتم...خب چیكار كنم؟ هیچوقت فكر نمیكردم كه سوبا یه روز بهم ابراز علاقه بكنه...واسم عجیب بود خب...
سرشو انداخت پایین، جوری كه قیافشو دیگه نمیدیدم...
بعد از چند دقیقه بلند شد و اومد سمتم و دستم رو گرفت و بلندم كرد...
سوبا:كفشاتو بپوش..
ضبطو روشن كرد و دستمو كشید وسط...دستامو گذاشت پشت گردن خودش و كمرمو گرفت....
(عررررر، چه عشقولانههه)
خفه شو گراااز...من این وسط معذبمممم، بعد تو عین این خرا ذوق میكنی؟
(خاك بر سرت نصف ژاپن میخوان این بهشون ابراز علاقه كنه بعد تو معذبی؟ )
نصف ژاپن شاید بخوان برن تو چاه منم باید برم؟
(خعلی گ ه میخوری میدونستی؟ )
یه دیقه بمیر، ببینم باید چه غلطی كنم..
داشت توچشام نگاه میكرد منم عین بز تو چشماش نگاه میكردم...دیدم هوا پسه...
سرفه مصلحتی كردم:یه لیوان اب میاری برام؟
پوزخند شیطونی زد:چیه ترسیدی؟
من:بایدم بترسم...
سوبا:كجای من ترس داره؟
من:كجای تو ترس نداره؟ با اون قیافت كه شبیه دویله...
سوبا:جوابمو ندادی؟
من:منو بردی تو شوك، جوابم میخوای؟
سوبا:ینی توی این مدت حتی به لحظه هم حس خاصی بهم نداشتی كه جوابمو بدی؟
از حركت ایستادم كه اونم ایستاد...
چی بهش میگفتم؟ واقعیتو؟ مننننن بگم دوست دارررم؟ اونم تو این موقعیت؟ اونم به اییین؟
ازش فاصله گرفتم، توی چشماش ناباوری موج میزد...
سمت میز رفتم و كیفمو برداشتم و پالتومم برداشتم...حال نداشتم برم بالا لباسامو بیارم پس بیخیالش شدم...
من:متاسفم...باید برم...
بهش نگاه نمیكردم ولی میدونستم نگاهش روی منه...
وقتی ازش رد شدم جوری كه صورتمو نمیدید، نیشمو باز كردم...
قبل از اینكه درو ببندم گفتم:اوه راستی یادم رفت بگم...منم دوستت دارم...
سریع درو بستم و سمت اسانسور فرار كردم
وقتی رسیدم پایین شروع كردم به خندیدن و تندتند رفتم كه وقتی از شوك دراومد بهم نرسه...
از محوطه خارج شدم كه یهو یكی دستمو كشید...
سوبا:منو اذیت میكنی هاااا؟ یه بلایی به سرت بیاررررممممم...."صدای جیغم"
♡_________♡
هرچقدم چرت بود به شما رررربطیییی ندارهههه *^▁^*
نظرم بزارررریددد...O_o



داغ کن - کلوب دات کام
كــامنــتـــ() 

نوع مطلب : Short stories 

Can better posture make you taller?
سه شنبه 14 شهریور 1396 07:23 ب.ظ
Excellent way of explaining, and nice paragraph to obtain data regarding my presentation focus, which i am going
to deliver in college.
What causes painful Achilles tendon?
دوشنبه 30 مرداد 1396 12:32 ب.ظ
This piece of writing will assist the internet viewers for creating new blog or even a weblog from start to end.
Foot Complaints
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:53 ب.ظ
This paragraph will assist the internet visitors for
setting up new webpage or even a weblog from start to end.
Why does it hurt right above my heel?
شنبه 14 مرداد 1396 01:39 ب.ظ
If some one needs to be updated with latest technologies therefore he must be pay a quick visit this website and be up to date every day.
http://jocelynhassinger.blog.fc2.com/
جمعه 13 مرداد 1396 03:02 ب.ظ
Hiya very cool site!! Guy .. Excellent .. Wonderful ..
I'll bookmark your blog and take the feeds additionally?
I'm happy to find so many useful information here in the publish,
we want work out more techniques on this regard, thanks for sharing.
. . . . .
merrimccosh.hatenablog.com
شنبه 7 مرداد 1396 11:10 ق.ظ
What's up, always i used to check webpage posts here in the early hours in the dawn,
for the reason that i love to find out more and more.
stacylandstrom.hazblog.com
پنجشنبه 29 تیر 1396 07:45 ق.ظ
Hi there mates, its wonderful article on the topic of educationand fully explained, keep it up all the time.
Demon
جمعه 13 اسفند 1395 11:11 ب.ظ
وییییی عالی بود
حالا من یه تصمیماتی گرفتم....
جیغغغغغغغغغ
رمان جدید مینویسم جیغغغغغغغ
پاسخ L!M0 : مرسیییی
ریوکام
جمعه 13 اسفند 1395 08:07 ب.ظ
جدا چرا رنانو پیچوندی
پاسخ L!M0 : میزارم حالاحس نوشتن ندارم...هروقت پیدا کردم‌میزارم
☸✿تینا✿☸
جمعه 6 اسفند 1395 08:35 ب.ظ
احیانا سوبا سونیکی چیزی نیست که با این سرعت رسید پایین؟؟؟؟؟؟باید بگم خیلی قشنگ و عالی بود زود یه داستان دیگه هم بذار لطفا
پاسخ L!M0 : چرا فكر كنم یه نسبتی باهاش داره الكی كه فوتبالیست نشده مرسیییی گلمدرحال نوشتنم تموم كه شد میزارم
ریوکام
جمعه 6 اسفند 1395 06:43 ب.ظ
اینم عاولی بووووود
پاسخ L!M0 : فدااات
ریوکام
جمعه 6 اسفند 1395 06:43 ب.ظ
بوزااااااار
پاسخ L!M0 :
ریوکام
جمعه 6 اسفند 1395 06:43 ب.ظ
ولی اون یکی رمان هاتو نزاشتی ها
پاسخ L!M0 : كدوم رمان؟ منكه رمان ندارم!!!
ریوکام
جمعه 6 اسفند 1395 06:43 ب.ظ
توپ تووووووپ
پاسخ L!M0 :
ریوکام
جمعه 6 اسفند 1395 06:43 ب.ظ
عالیییییییی
پاسخ L!M0 : مرررسیییی
کانگسان
جمعه 6 اسفند 1395 05:56 ب.ظ
ای بگم چی بشی چرا اینقدر منو میخندونی
پاسخ L!M0 : فدات
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر