تبلیغات
♚MAYER girls♚ - Happy birthday daddy_short story


Admin Logo
themebox Logo
 

☠ هر چی بخوای هست ☠

دنیای انیمه و رمان

کریس وجیل برترینهای اویل

Vampire lover



کد کج شدن تصاویر

Games Land

Loss

ابزار های عاشقانه برای وبلاگ

کد زیبا سازی لینک ها



کد کج شدن تصاویر

نویسنده :L!M0
تاریخ:چهارشنبه 6 بهمن 1395-07:21 ب.ظ

Happy birthday daddy_short story

درووووووودددددد
وای نمیدونید که چقد خوشاااالماااا
بالاخره امتحانام تموم‌شدن:|
احساس ازادی میکنم بعد چند هفته که مثل چند سال بود:/
خب!رمانو که نمیزارم،نظر که نمیدین‌درنتیجه رمانم نمیزارم..
واسه اینکه الکی نیومده باشم داستان کوتاه میزارم...
نویسنده:L.M
 ژانر هم که همیشه طنز،خانوادگی هم هست این داستان:|
برا دوران بعد از ازدواجه واینا...
معرفیم‌نمیخواد دیه میفهمین...
عنوان این پستم اسم داستانه...
"تولدت مبارک بابا"
برید دیه
Π____Π
من:بشین بچه
سیتا:من بچه نیستم..
من:باشه من بچم، حالا میشه یه دقیقه اروم بشینی تا من كارمو انجام بدم؟
سیتا:نه
من:كه نه ها؟ باشه امشب اگه گذاشتم برین پارك میفهمین
سیتا:نههههه غلط كردمممممم... رفت و نشست روی مبل
لوكی:لیانا این اذیت میكنه با من قاطیش نكن،میخوای اونو تنبیه كنی ازادی ولی منو نه...
من:زبونت دراز شده...نكنه دلت كتك میخواد؟
لوكی:دل من غلط میكنه كتك میخواد....
سیت:اصلا خاله كجاااااست؟ من میخوام برم پیش اونااااا
من:خاله خونه نیست... اگه بود به نظرتون من شمارو اینحا نگه میداشتم؟؟؟
لوكی:خو بقیه كجاااان؟؟؟ بابا كجااااست؟
خاله، بابا، عمو، عمه، لیانا -_-
من:تو جیبمه بیا درش بیار
دستشو كرد داخل جیبم و یهو داد زد:هورااا ادامسسسس...
وقبل از اینكه من عكس العملی نشون بدم مثل جت ازم دور شدن:| كثافتا گولم زدن:/
زمزمه كردم:مثلا دنبال باباش بود
لب تابو بستم و بلند شدم كه لباسمو عوض كنم یه ساعت پیش اومده بودم و نشسته بودم پای لب تاب و لباسامو عوض نكرده بودم
رفتم توی اتاق و از توی كشو یه لباس گشاد بلند راحت دراوردم، به ساعت نگاه كردم 5 بود، عجیب بود كه سوبا نیومده بود...
رفتم سمت اتاق بچه ها...درو باز كردم و به قیافه هاشون كه یه مَن ادامسو به زور میجویدن نگاه كردم....
من:میخوام بخوابم، صداتون دراومد یا خرابكاری كردین خودتون میدونین، باباتون هم اومد صدام كنید..
وقتی جوابی ندادن داد زدم:شنیدین؟
-چشم مامااااان
چه عجب...
چشامو چرخوندم و رفتم توی اتاقم و چراغو خاموش كردم و پریدم روی تخت و بعدش خوابم برد
(شخص سوم)
درو اهسته باز كردن و از لابه لای در نگاه كردن
لوكی:به نظرت خوابیده؟
سیتا:اره بابا،خیلی زود خوابش میبره
لوكی:اگه صدایی بیاد بیدار نمیشه؟
سیتا:نه....حالا برو
لوكی:میترسم بیدار بشه
سیتا:نترس من اینجام
لوكی:چرا خودت نمیری
سیتا:چون تو بهتر بلدی...
لوكی:خب حالا كجاست؟
سیتا:رو میزه دیگه حتما..
اهسته دروباز كرد و وارد شد، توی تاریكی اتاق میترسید ولی باید خودشو به برادرش ثابت میكرد
با نور چراغقوه كوچیكی كه دستش بود روی میزو نگاه كرد و بعد از دیدن گوشی با شوق بالا پرید و بعد از ایجاد شدن صدا بی حركت ایستاد
وقتی عكس العملی از مامانش ندید به سرعت رفت و گوشیو برداشت و از اتاق خارج شد...
سیتا اروم دروبست
سیتا:بده به من...
لوكی:نه اول خودم
سیتا:نه اول من...
لوكی:نه من
سیتا:رمزشو بلند نیستی...
لوكی:تو دست من بزن
سیتا:اوف...
لوكی:كدوم شماره خاله اس؟
سیتا:قلب روشه
با شماره ای كه قلب روش بود و هیچی از حروفش نمیفهمید تماس گرفت
داف:چته لیا
لوكی و سیتی:سلام خالهههههه...
داف:بههه سلام جیگرای خالهههه... چه عجب زنگ زدین به من
لوكی:خاله كوجاییی؟ دلم واسه تیماس تنگ شدهههه...
داف:فقط واسه تیماس؟ و خندید
لوكی:نه واسه همتووونننننن...
داف:مامانتون كجاست؟
سیتا:خوابه!!
داف:بدون اجازه اش زنگ زدین؟؟؟
لوك:خب خاله خودتم میدونی بدش میاد از خواب بیدارش كنیم...
داف:خب چرا زنگ زدین؟ وایسا ببینم امروز كه تولده باباتونه، مامانتون چرا خوابههه؟
سیتا:یادش رفتهههه...واسه همین بهت زنگ زدییییم.
داف:خب برین بیدارش كنییینن..
سیتا:نمیشه كه..
لوك:خسته اس..
داف:پس...
سیتا:میخواستیم بپرسیم كیك چجوری درست میكنن
صدای قهقهه دافنه از پشت خط بلند شد..
داف:من وقتی شمارو ببینم میكشمتون
لوك با ترس:چراااا؟؟؟
داف:جیگر منی تووو... خب وسایلی كه میگم اماده كنید..
سیتا:بگو...
داف:پودر كیك اماده باید داخل كابینتا باشه...
سیتا:تو كدوم؟
داف:نمیدونم بگردین
سیتا:زود باش لوكی
لوك:چرا كارای سختو میدی به مننننن...
سریع كابیتای پایین و گشت و بعدشم صندلی رو كشید و رفت روی كابینتا و دونه دونه كابینتای بالا رو گشت و وقتی پیداش كرد پرید پایین...
سیتا:خب بعدیش؟
داف:نصف لیوان روغن ویه لیوان شیر وسه تا تخم مرغ...
لوكی رفت روی صندلی و از توی كابینت دوتا لیوان اورد و سریع شیروكه توی پارچ بود و سه تا تخم مرغ دراورد و روغن هم روی كابینت بود، میخواست روغنو بریزه توی لیوان كه نصفش ریخت روی میز، سریع با دستش پخشش كرد و به روی خودش نیوورد... بعدم شیرو ریخت توی لیوان...
سیتا:خاله بعدش؟
داف:اول تخم مرغا رو بشكنید و هم بزنید...
وقتی تخم مرغارو شكوند چندتا تیكه پوست هم داخلش افتاد، تخم مرغایی كه هنوز كمی سفیده داخلشون بودو پرت كردروی میز و با دست پوستارو دراورد و شروع كرد به هم زدن...
سیتا:خب
داف:اول شیرو یواش یواش بریزید و هم بزنید
لوكی شیرو با شدت داخل ظرف خالی كرد كه نصفش ریخت روی میز و بعد شروع كرد به هم زدن، درطی هم زدن مخلوط شیرو تخم مرغ بود كه به پرواز درمیومد..
سیتا:اخ، بابا یواش رفت تو چشم، خاله بعدیش چی؟
داف:روغنو بریز و بعد پودر كیك و...
بعد از اضافه كردم روغن سراغ پودر كیك رفت كارتونش رو كامل پاره كرد و بعد پاكتشو باز كرد كه نصف پودر به هوا رفت و عطسه كرد
سیتا:بیا اینور این گوشیو بگیر هیچی بلد نیستی
لوكی بغض كرد و گوشیو گرفت...
سیتا كل پودرو داخل ظرف خالی كرد و شروع كرد به هم زدن
بعد از چند دقیقه داخل ظرف مایعی پر از حباب بود
سیتا واسه در اوردن ظرفی كه همیشه مامانش واسه كیك درست كردن ازش استفاده میكرد از صندلی بالا رفت، ظرفو كشید كه ظرف شیشه ای كنارش افتاد و....
لوكی جیغ یواشی زد
داف:چی شدددددددد؟؟؟
لوكی:هی.. هیچی...
داف:ظرف شكوندین ارهههه؟؟؟
لوكی:خاله چیكار كنیم حالا؟
داف:هووف، اشكال نداره دنپایی بپوشین...
لوكی:خاله قطع نكن تا برم بیارم
داف:باشه
گوشیو روی میز كثیف گذاشت و بعدش دویدو از توی اتاقشون دمپاییهاشونو اورد
دمپایی های خودشو پوشید و مال سیتا هم بهش داد
ظرفو اوردن و مایعو داخل ریختن
لوكی:خاله فرو چجوری روشن كنیم؟
بعد از توضیح دادن كار با فر و گذاشتن كیك داخلش، حالا منتظر درست شدنش بودن...
لوكی:ینی بابایی خوشال میشه؟
سیتا با افتخار و غرور:حتمااا پس چی فكر كردی!!
لوكی:بیا اینجارو تمیز كنیم!.
سیتا:اره، باشه
لوكی جعبه دستمال كاغذی رو برداشت و مقدار زیادی ازش دراورد و میزو تمیز كرد و بعدم پرتش كرد توی سینك ظرف شویی
سیتا هم با طی تمام شیشه خورده هارو ریخت زیر قالی و بعد دوتاشون نشستن پشت میز...
بعد از اینكه تایمر فر زنگ خورد و خاموشش كردن، سیتا با دستكش های مخصوص كیكو روی میز گذاشت
حالا داشتن به كیك كه روش سیاه بود نگاه میكردن...
لوكی یكم با چاقو كیك و برش داد
سیتا:داخلش خوبه،ولی یكم سیاه شده، اونم اشكال نداره...
لوكی با خوشحالی:هورااا لیانا و بابا خوشحال میشننننن
در یخچالو باز كردن و كیكو داخلش گذاشتن،و رفتن كه مامانشونو بیدار كنن
(لیانا)
-لی...لیا...لیان...لیانا..لیانا مایر
با خواب الودگی:چیههههه؟ كیهههه؟ اه سرم رفت
-لیا بیدارشوووو الان بابایی میرسههه هااا
چشامو یواش باز كردم، من كجام؟
اها خونه ام... ولی تو خونه كه بچه نداشتیم...اها راستی بچه دار شدم..
نشستم روی تخت و بهشون نگاه كردم، چشاشون برق میزد
من:چیه؟
دستامو گرفتن و كشیدن دنبال خودشون
من:وااا چتون شد پس؟ خو حداقل بزارید صورتمو بشورم، اهههه... یواشتر باااو
توی اشپزخونه و جلوی یخچال نگهم داشتن...
سیتا درشو باز كرد و كیك و نشونم داد
چشام گرد شد
لوكی:شرط میبندم یادت نبود تولد باباییه...
من:اوه مای خووودااا
سیتا:كارتو راحت كردیم نه؟
بهشون نگاه كردم و خندیدم، اصلا باورم نمیشد، چقد اینا باهوشن، به خودم رفتن
 (تولدشو یادت رفته بود)
شات یور فیس
(ههه به خودش فحش داد)
ببند باو
قیافه كیك زیاد جالب نبود ولی خب همینم از سرش زیاده
من:خب یكم كار داره! نظرتون راجب شكلات چیه؟
دوتاییشون:اخجووون شكلاااتتت
اول رفتم و صورتمو شستم و بعدم شكلات رو اماده كردم و روی كیك ریختم و یكمم خرده های شكلات روش ریختم و توت فرنگی گذاشتم
لوكی:واایی لیا چه خوجل شددد
سرمو تكون دادم و كیكو گذاشتم توی یخچال...
لوكی:لیانااا...بیا لباس من هم بپوشیم
من:منظورت اینه ست كنیم؟
لوكی:ارهههه
سیتا:اییییی...نههههه
منو لوكی با نیشخند شیطانی بهم نگاه كردیم
سیتا روكه تقلا میكرد زدم زیر بغلم و باهم به اتاقشون رفتیم
لباسای جدیدی كه واسشون خریده بودمو در اوردم گذاشتم روی تخت... اول لوكی رو فرستادم حموم و بعدش سیتا رو... عجیب بود كه سوبا تاحالا نیومده بود ولی هرچی بود به نفع ما بود...
لباساشونو تنشون كردم، البته سیتا هی غرغر میكرد، اخرشم وقتی دید كسی توجه نمیكنه ساكت شد...
موهاشونو خشك كردم و فرستادمشون پی كارشون...
رفتم تو اتاق و بعد از یه دوش چند دیقه ای اومدم بیرون ولباسایی كه میشه گفت ست با لباسای بچه ها بودو دراوردم و پوشیدم مال سوبا هم گذاشتم با كاغذ كادو گذاشتم روی تخت....از این لباس خبر نداشت ومیخواستم به عنوان كادوش بهش بدم...
موهامو به زور شونه و خشك كردم...
لباسارو توی كاغذ كادو پیچیدم
درحالی كه وسایل تزیینی رو از توی كمد در میووردم با خودم فكر كردم چطور تولدش یادم رفته،اونكه هیچوقت یادش نمیره اما خودمو با فكر اینكه تولد من روز خاصیه و با دافنه یكیه واسه همین یادش نمیره قانع كردم...
سریع چندتا از این جینگول بلا هارو چسبوندم...
لوكی:مامان بیا چراغارو خاموش كنیم
قبل از اینكه چیزی بگم سیتا گفت:نهههههه، خز شده
برگشتم و بهش چشم غره رفتم، بدون توجه به اینكه نظرم كااملا با سیتا یكی بود...
زنگ زدم به سوبا
سوبا:چه عجب
من:دیگه خیلی دیر كردی، داشتم بهت شك میكردم
خندید...
من:كی میای؟
سوبا:ربع ساعت دیگه خونه ام
من:خب ما داریم میریم بیرون
سوبا:مرسی استقبال..
من:خب دیگه.. خدافظ
سوبا:خدافظ
با شیطنت خندیدیم و چراغارو خاموش كردیم...
(شخص سوم)
ماشینو توی پاركینگ پارك كرد و سوار اسانسور شد...نمیخواست به روی خودش بیاره كه از بی محلی لیانا ناراحت شده، هنوزم بعد از چندسال زندگی واسش عادی نشده بود...(خو به یه ورم که عادی نشده بود:/)
وارد شد و با چراغای خاموش روبه رو شد
سوبا:اوف....
خسته بود و حال بالا رفتن از پله هارو نداشت، رفت سمت پذیرایی كه یه دفعه چراغا روشن شد
-تولدت مووووبااااركككككككككككك
با چشمای گرد شده نگاهشون كرد ،هنوز متعجب بود كه دونفر پاهاشو بغل كردن
-تولدت موبارك بابایییییی....
وقتی رهاش كردن نشست و بوسیدشون
سوبا:ممنون
لیانا اومد سمتش و بغلش كرد:انكار نمیكنم یادم رفت، تولد امسالتو مدیون بچه هاتی...
سوبا دور از چشم بچه ها ب^وسیدش (نمیخواستم‌بنویسمااااا:|گفتم داستان خشکه واسه همین نوشتم:|) كه مشتی نثارش شد 
لیا:كادوت روی تخته بپوششون... (کادوشو بپوشه:/خو مگه چیه؟؟؟؟)
رفت توی اتاق و لباسارو پوشید و رفت پایین و باهم تولدشو جشن گرفتن...
♡_______________♡
هوراااا چقدم قشنگ بود:|
نظرم بدید :|



داغ کن - کلوب دات کام
كــامنــتـــ() 

نوع مطلب : Short stories 

Denny
سه شنبه 12 تیر 1397 07:43 ب.ظ
Thаnk you for the auspicious writeup. Ӏt in truth was oncе a amusement account it.
ᒪook complicated tⲟ more brought agreeable fгom уoս!
By the ᴡay, hhow ϲould we krep up a correspondence?
Do compression socks help with Achilles tendonitis?
یکشنبه 26 شهریور 1396 02:42 ق.ظ
Fascinating blog! Is your theme custom made or did you download it from somewhere?
A theme like yours with a few simple adjustements would really make
my blog shine. Please let me know where you got your design. Thank you
How can you heal an Achilles tendonitis fast?
سه شنبه 14 شهریور 1396 02:36 ب.ظ
Thanks for ones marvelous posting! I really enjoyed reading
it, you happen to be a great author. I will ensure that I bookmark your blog and will often come back at some point.

I want to encourage one to continue your great job, have a
nice holiday weekend!
How much can you grow from stretching?
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:16 ب.ظ
Hello, just wanted to mention, I liked this blog post.
It was inspiring. Keep on posting!
how to stop a foot pain
سه شنبه 6 تیر 1396 01:24 ب.ظ
I leave a response each time I appreciate a post on a site or if I have something to contribute to the conversation.
It's caused by the sincerness communicated in the post I read.
And on this post ♚MAYER girls♚ - Happy birthday
daddy_short story. I was actually excited enough to create a comment ;-) I do have 2 questions for you if you don't mind.
Is it just me or do some of the comments appear like coming from brain dead visitors?

:-P And, if you are posting at other online social sites, I'd like to keep up
with you. Could you make a list every one of
all your community pages like your Facebook page, twitter feed, or linkedin profile?
cuddlyleaf6476.soup.io
سه شنبه 2 خرداد 1396 08:34 ق.ظ
I love what you guys are up too. This type of clever work and exposure!
Keep up the excellent works guys I've included you
guys to our blogroll.
☸✿تینا✿☸
یکشنبه 10 بهمن 1395 03:20 ب.ظ
شیشه خورده های زیر قالی چی شد؟؟؟
خیلی قشنگ بود
پاسخ L!M0 : مرسی
هیچی بعدا فهمیدم جاش كتك خوردن
ریوکام
جمعه 8 بهمن 1395 01:32 ب.ظ
ادامه رمانتو بوزااااار 30 کامت داری خووووو
پاسخ L!M0 : اگه دقت بكنی فقط تو خوندی:|
ریوکام
چهارشنبه 6 بهمن 1395 07:24 ب.ظ
اینم عالیییییییییییییی بود
پاسخ L!M0 : مرررررررررسی
ریوکام
چهارشنبه 6 بهمن 1395 07:24 ب.ظ
نههههههه رمانتم بزااااار
پاسخ L!M0 : نهههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر