تبلیغات
♚MAYER girls♚ - Birthday


Admin Logo
themebox Logo
 

☠ هر چی بخوای هست ☠

دنیای انیمه و رمان

کریس وجیل برترینهای اویل

Vampire lover



کد کج شدن تصاویر

Games Land

Loss

ابزار های عاشقانه برای وبلاگ

کد زیبا سازی لینک ها



کد کج شدن تصاویر

نویسنده :L!M0
تاریخ:سه شنبه 11 آبان 1395-01:01 ق.ظ

Birthday

درووووود 
اگه گفتین امروز چه روزیهههه؟؟؟ 
درستهههه هالوینهههه... 
با اینكه یكمی دیر شد ولی بازم هالوینتون مبارررككككك
راستی*^O^*
 همچنین تولد دوتا بزغاله هم مبارككككككك
افرین درست حدس زدییییننننن
تولد دنیلا و لئونوراااسسسس
به من كه كلی خوش گذشت 
چون كلی كار خبیثانه انجام دادم
البته منكه بهش میگم شوخی و خوشگذرونییی
خبیث دیگه چیه دختر به این مظلومیییی
كلا اومدم تولد این دوتا رو تبریك بگم و.... 



واسه خوندن داستان بپر ادامه 
(دوست داشتم ایندفعه شكلك اینجوری بزارم
(شخص سوم)
لیا:باشه گله من، فقط داداشت حتما باشه...
لیا:خخخ... خفه شو بی تربیت... هیز عمته
تماس رو قطع كرد
لیا:خب ثبت شد، جشنو توی خونه اشلی میگیریم
داف:خوبه، لئو و دنی الان كجان؟؟؟
رز:پیش ماندانا...
ملی:خب كی بریم واسه كادوشون؟ ؟؟
لیا:كادو؟ ب ر ب ب...داریم واسشون جشن میگیریم، كادو هم میخوان
ماری:اخه تولد بدون كادو هم میشه؟
لیا:اره كادوشون همون جشنه
داف:مطمئنی میخوای فقط جشن بگیری؟ یه جشن عادی؟
لیا:نه...یه جشن یا یكم شیطنت و.... یكم فقط یكم خرابكاری.... یكمم شوخی مثبت هیجده
رزی:نكن این كارو، لئو كه قلبش مریضه، می ایسته یه دفعه، دنی هم كه سكته میكنه...
لیا:مهم نیست تولده دیگه... یه باره فقط درسال...
داف:حالا لباس چی بپوشیم؟؟؟؟؟
لیا:ای درررررد...لباسو هم میخریم دیه
ملی:اصن كی جشنه؟
رز:خاك تو سرت فرداس
ملی:زود نیست از الان اماده بشیم؟
لیا:ای اوف از دست تو....نمیدونه كی جشنه اصلا بعد زرم میزنه... ای خداااا... شفا بده....الدنگ جون فردا بریم خرید كی خونه رو اماده كنیم؟
داف:خب ما قراره امشب چیكار كنیم؟
لیا:گفتم كار مورد علاقه تو دیگه... خرید...
داف:كار مورد علاقه من فقط خرید لباس و كیف و كفشه... نه از این چرت و پرتا و ات و اشغالا....
لیا:بعد از جشن به لئو و دنی میگم به روز تولدشون توهین كردی...
داف:مرض....
ملی:خب چجوری باید فرار كنیم كه نفهمن؟
رز: در هرصورت میفهمن كه رفتیم بیرون
ماری:اصلا چه بهونه ای بیاریم..
لیا:مثلا بگیم میخوایم بریم پارتی؟
داف:ساعت سه ظهر كی میره پارتی گله من؟
لیا:گله من و مرض، چمیدونم خب یه چی گفتم دیه...
ماری:گروهی جیم بشیم....
داف:من و رز و ملود كه بیمارستان كار داریم!!!
رزی:از اداره تماس گرفتن منو ماریا باید بریم
لیا:منم یهویی یه ماموریت فوری برام پیش اومد...
ملی:اگه اونا خواستن بیان باهامون؟؟
داف:دنی از صبح حالش زیاد جالب نبود، لئو هم بدون دنی نمیاد...
لیا:خب حالا امتحان میكنیم مهم نیست...
ماری:پس بریم به جری و مامان بگیم...
لیا:واااییییی چقده من نقشهههه داررررمممممم...چه حالی بده فررردااااا...
داف:شیطان
ماری:خبیث
ملی:مردم ازار
لیا:ینی چیییی؟ میخوام جشنشونو به یاد ماندنی كنممم..
رزی:اره مثل سال پیش
لیا:اتفاقا اصلا مثل سال پیش نیست، كلی برنامه جدید دارم
****
داف:اره دیدمت "برای لیانا دست تكون داد"
لیا:چه خبرتونه سه ساعته معطلمون كردین
داف:خفه، ناكجا اباد اوردتمون دوقورتو نیمش هم باقیه...
لیا:ب ر ب ب...نمیدونی چه لباسایی داره
رز:ببینیم و تعریف كنیم...
****
از فروشگاه بیرون اومدن
رز:خب اینم از لباسا
لیا:خیالت راحت شد دافنه خانوم؟
داف:اره راحت شد
رزی:چیز دیگه ای هم میخواین؟
لیا:چییییی؟ ینی میخوای بری خونه؟ هنوز وسایل پذیرایی و تزیین و كادو نخریدیم، تازه بعدشم باید بریم بچینیمشون... راستی دافنه بلر گفت مهمونارو دعوت میكنه دیگه؟
داف:اره
لیا:خب كارمون راحتر تر شد....بریم سر وقت بقیه چیزا
رزی:تاكسی میگیرم اینا رو ببره خونه اشلی، بهش زنگ بزن
رز:فكر خوبیه
داف:افرین به هوش
لیا:دافنه زنگ بزن
داف:چرا منننن؟؟؟
لیا:مرض غر نزن...یه كار مثبت بكن
داف:خفه بیشعور... "ازشون دور شد تا زنگ بزنه"
 لیانا وسایلو زمین گذاشت و از توی كیفتش دفترچه ای رو دراورد:خب اول از همه ما باید به خورد و خوراك برسیم، به ژله و شربت و فلان و بهمان و بیسار نیاز داریم
رز:یه فروشگاه توی(...)هست....بریم اونجا...همه چی داره
ماری:اینجام همه چی داره...
لیا:زر نزن گفتم فقط لباسارو از اینجا بگیریم
رز:اره اینجا كه من میگم بهتره...
رزی:فرستادمشون
لیا:براوو..خب بریم...
......
ماری:اخجون یه عالمه خووووررردددننیییی
داف:درد
ماری:و دیدنییییییی
ملی:مرض
ماری:و خریدنیییی
لیا:ابله نیومدیم واسه تو بخریم كه...
ماری:خب حالا...بی ذوقا...
رزی:راستی لیا كیك چی؟
لیا:خوب شد گفتی كیك....یه ادرس برات میفرستم، با ماریا برو كیك و سفارش بده...
رزی:خودم تنها میرم
لیا:به من چه خب... برو فقط هرچی كیك دارن سفارش بده...
رزی:اوكی ؛كارت؟!
لیانا كارتو پرت كرد سمتش
------
(لیانا)
رز:وای خدایا خسته شدم
من:پاهامو حس نمیكنم....
ملی:ج/ر خوردم...
داف:چرا اینقد اینا سنگینن؟ اه
ماری:میگم احساس نمیكنید یكم به من ظلم شده و وسایل توی دستم بیشتره؟
من:نه به اندازه اش خوبه، متعادله، ده تا اینور، ده تا اونور...
همون موقع یه پیام به گوشیم اومد، گوشیمو دراوردم... با دیدن مبلغ چشام گرد شدو داد زدم:چقققققددددددررررررر؟؟؟؟؟؟؟؟
داف:چته پ گوشم كرررررر شدددددددد
من:چقد پووووول واسه كییییییییكككككك؟؟؟؟
رز:طبیعیه خب گفتی همشونو بخره...
من:عاقا من یه زری زدممممممم.... اه میخواستم یكم پول بمونه برا خودم
ماری:ای دزد نابكار
ملی:خوبت كرد
من:خفه شید بیاید اینارو از من بگیرید خسته ام
ملی:گ/و/ه نخور دو پلاستیك تو دستته
-ببینم خانوما كمك نمیخواید؟؟؟
برگشتیم سمت صدا و با دیدن بچه ها جیغ زدیم
بلر:معلومه حسابی كمك میخواین
كرتنی:و معلومه حسابی كارت های اقای مایر و خالی كردین
من:تولد دخترشه بایدم خرج كنه
الكساندرا:صد در صد
الكس:خب بدید به ما پلاستیكا رو...
النور:چیز دیگه ای هم هست كه بخرید؟
من:وسایل تزیین و كادو
الیز:اههههه، كاش یكم دیرتر میومدیم
من:خفه شید بیمصرفا....هرچی كاپیتان میگه میگید چشمممممم
همشون باهم با مسخرگی:چشششمممممم
من:بمیرید بی شعورا
رز:عع رزی اومد
رفتم سمتش:رزیتااااااااا
رزی:ها؟
من:تو با كااااررررتتتتتت من چیكااااررر كررردیییی؟؟؟
خندید...
من:مرررررضضضض...گند زدی بزغااالهههه
رزی:حدس میزدم میخوای یه پولی به جیب بزنی
من:كثافت، اب زیركاه....بخیل
رزی:خفه شو....
برگشتیم سمت دخترا...پلاستیك ظرفا دست ایپیك بود(محض اطلاع با ایپیك قهر بودم این دفعه)
من:اوی بزغاله، حواست باشه اونا شكستنیه، اندازه هیكلت خرجشه،جو نگیرتت مثل شنل قرمزی راه بری و پلاستیكو تكون بدی همرو بشكنی
ایپ:گمشو بیشعور مگه من مثل تو دستام فلجه
من:شنل قرمزی فلج بود؟
ایپ:مرض... "بعدم روشو كرد اونور و رفت"
داف:هنوز قهرین نه؟
من:مشخص نیست؟
سرشو تكون داد
یكم راه رفتیم تا به مغازه تزییناتی هالوین رسیدیم كه جفتشم كادوئی بود....
چون تعدادمون و وسایل زیاد بود چند نفر بیرون موندن و
من و دافنه و رزی و النور و الكساندرا و الكسا و بئاتریس رفتیم داخل...
بعد از خرید هرچی كه لازم داشتیم حدودا سه ساعت گذشت....از فروشگاه بیرون اومدیم ساعت نه بود
داف:وایییی لئو زنگید...
من:جوابشو نده و گوشیتو خاموش كن
نگام كرد
من:چیه توكه تو این كار واردی!
داف:الدنگ
النور:پس كوشون؟
الكسا:چیه دلت واسه قلت تنگ شده؟
الكساندرا:حتما خسته شدن رفتن كافه ای جایی!!
رزی:الان بهشون زنگ میزنم...
بئا:ایش، بدم میاد بدون هماهنگی میزارن میرن... احمقا
من:هووی، اونا به كنار، چیكار خواهرام داری؟
بئا:واهایی چقد غیرتی
من:ببند باو
بئا:راستی چرا ایندفعه خونه اشلی گرفتی؟
من:خواستم یكم تنوع ایجاد كنم...
بئا:چه جلب
من:نه دروغ گفتم، چون همه جای خونشون دوربین داره، حیاط خلوتشونم خیلی بزرگه...
بئا:دلم واسه دنی و لئو میسوزه... معلومه واسشون برنامه ریختی
من:اییییش.... همه میگن واسشون برنامه ریختی، انگار من خیلی ادم خبیثیم، بدم میاد از این حرفا، ناراحت میشم
الكس:زر زر میشنوم
من:اشتباه میشنوی....من دارم گل میگم گ/و/ه میشنوم
بئا یكی زد پس گردنم:بیشعور
من:بابا باشعور... دستت هرز شده جدیدا
داف:كادو میخواین بخرین؟
بقیه بچه ها گفتن كه ما خریدیم
من:پس منو دافنه بخریم
داف:من خریدم
من:پس چه زری میزدی ظهر؟
شونه هاشو بالا انداخت
وارد مغازه شدم...چشم از همون اول به عروسكای وحشتناكش افتاد...ژوووون عجب چیزایی... البته دروغ نگفته باشم خودم با دیدنشون حالم بد شد...
دوتا جیگرشو برداشتم... مال دنیلا زیاد ترسناك نبود ولی میدونستم بدش میاد...ولی مال لئونورا عالی بود... فكر كنم بعدش باید توی بیمارستان بخوابونمش...اشكال نداره... كادومو اخر همه میدم بهشون
عروسكارو به یارو دادم...یه چیزی به ژاپنی بلغور كرد
من:نمیتونم ژاپنی صحبت كنم
-انتخاب خوبیه
سرمو تكون دادم:اره؛ میدونم؛سریعتر كار دارم
یكم تعجب كرد و بعد گذاشتشون توی جعبه...
پولشو حساب كردم و اومدم بیرون...
دخترا حدودا ده متر اونور تر بودن و جلوی مغازه هم كلی پلاستیك بود..كثافتاااااا....
داد زدم:جرأت دارین صبر كنین...
تا اینو گفتم شروع كردن به دویدن به غیر از رزیتا...
پلاستیكا رو بلند كردم و بعد افتادم دنبالشون...
پشت سر بئاتریس بودم كه یه دفعه همشون ایستادن، منم كه ترمزم خراب بود فاصله قانونی رو هم با بئاتریس حفظ نكرده بودم...نزدیك بود با بئاتریس اسفالت بشیم كه یك از ادمی كه نمیدونم بهش بگم فهمیده؟ یا فحشش بدم یقمو گرفت و از اسفالت شدنمون جلو گیری كرد
یه لحظه احساس كردم نمیتونم نفس بكشم و بعد یه دفعه اكسیژن وارد ریه هام شد....یه نفس عمیق كشیدم و بعد شروع كردم نفس نفس زدن...
من:سگ تو روحت...
رزی:جای تشكرته...
من:الان من مرده بودم باید جای تولد اون دوتا بز، مراسم منو میگرفتین...
بئا:نه منكه تولد لئو و دنی رو ترجیح میدادم
بقیه:ماهم
من:دافنه بیشعور من قلتم...
داف:خب من هم تولد اونا رو میگرفتم هم مراسم تورو...
من:بی شخصیت
الكسا:خوب شد نمردی...وگرنه هرسال هالوین و تولد لئو و دنی زهرمارمون میشد...
من:ببین یه نفر به فكر منه
الكسا:به خاطر تو نگفتم كه...به خاطر خودم گفتم
من:سگ
الكسا:)
من:خب حالا اون احمقا كجان؟
-پشت سرت؟!
برگشتم و به ایپیك نگاه كردم:خوشم میاد میدونی احمقی
هیچی نگفت...
من:میگم شماها نمیخواستین كادو بخرین؟
رز:ما خریدیم
سرمو تكون دادم
من:شما تو این قبرستون چیكار میكردین؟ همینجا وایستاده بودین براچی؟ با چه انگیزه ای؟
رز:اینجا نایستاده بودیم... اونجا نشسته بودیم"به پشت سرش اشاره كرد"
به رستوران پشت سرش نگاه كردم و بعدم به خدمتكاری كه خوش امد میگفت...داشت بهم نگاه میكرد و یه چیزی توی عمق نگاهش بود كه متوجه نمیشدم... پس بیخیالش شدم
من:خب بریم بخوریم كه دارم میمیرم
همه وارد شدیم و به دنبالشون به سمت بچه ها رفتیم و نشستیم
یه میز برای خودمون برداشته بودیم و یه میز كنارمون وسایل روش بودن...كلا هركی رد میشد بهمون نگاه میكرد تا از دیدش خارج بشیم....
الیز:ما سفارش دادیم
من:شما غلط كردین
انجل:همون چیزی كه دوست داری سفارش دادیم
من:من هیچی دوست ندارم
انجل:هوف....بیخیال شو دیگه...
خندیدم:باشه اشكال نداره... خب شام به حساب كیه؟
همه:لیانا
من:من غلط بكنم به شماها شام بدم... حسابم خالیه خالیه، اگرم دوست دارین تا فردا میتونیم ظرف بشوریم
رزی:بحث نكنید من حساب میكنم
همه:اووووووووو... ایول بابا... غیرت خونش رفت بالا... دست به خرج شد.... از این كارا نمیكردی.....
بعد از خوردن شام ساعت یازده به سمت خونه اشلی رفتیم...
(شخص سوم)
لئو:اینا كجا رفتن؟
دنی:نگرانم، ینی كی برمیگردن؟
لئو:اونجور كه رزیتا میگفت اتفاق مهمی افتاده بود
دنی:یه وقت صدمه نبینن؟
لئو:چرا دافنه و رز و ملودی نیومدن؟ مگه چیكار داشتن تو بیمارستان؟
دنی:چرا ما باهاشون نرفتیم؟
لئو:بریم پیش بابا ببینیم بهشون زنگ نزده؟
دنی:بریم...
به سمت اتاق رفتن و در زدن و منتظر جواب شدن
جردن:بفرمایید
وارد شدن...
جردن:چیزی شده؟
لئو:خبری از دخترا نشده؟
جردن سرفه ای مصلحتی كرد:رزیتا زنگ زد و گفت كه ماموریتش طول میكشه ماریا و لیانا هم همینطور، اون سه تا هم شیفت هستن...
لئو:چرا ماشیفت نیستیم.
جردن:حال دنیلا امروز زیاد خوب نبود، خودت تو هم خوب به نظر نمیرسیدی...
لئو:اما...
جردن:برید و استراحت كنید، خواهراتون پیشتون برمیگردن...
شب بخیر گفتن و از اتاق خارج شدن..
دنی:امشب پیشت بخوابم؟
لئو:اره...بریم...
(لیانا)
وسایلو زمین گذاشتم و دستمو گذاشتم روی زنگ...
اشلی:وااای چههه خبرههههههه؟؟؟؟
لبخندی به قیافه اخموش زدم...
اشلی:لیانا....
من:جانم؟
به بقیه نگاه كردوبعد گفت:بفرمایید.
پشت سرش داداشش ارس(aras)بود
ما:سلام...
ارس:سلام...خوش اومدین
اشلی:قرار نبود فردا صبح بیاید؟
داف:راستش...بهونه هامون زیاد جالب نبودن... هرچند ما باید برگردیم... ولی احتمالا لیانا و رزیتا و ماریا میمونن....
من:مامان بابات كه نیستن؟
دافنه زیر لب با حرص:لیانا!
من:چیه خب؟ نمیخوام مزاحمشون بشم!
ارس:خب من تنهاتون میزارم، و خانوم مایر، پدر و مادرم نیستن..
من:بله، صحیح، بفرمایید به خوابتون برسید ما مزاحمتون نمیشیم، شب خوش
بقیه:شب بخیر
سرشو تكون داد و رفت بز
بدنمو كشیدم و پشت بندش خمیازه ای كشیدم...خسته شدما...
من:خب كجا باید بخوابم؟
بئا:تو سر اشلی
من:نه تو سر تو راحت ترم
بئا:ب رب ب ،سر من جای هركسی نیست...
رز:دافنه نمیشه ما اینجا بمونیم
داف:نه خیر، مگه ما ماموریت بودیم؟ یه شیفت بیمارستان بودیم، وسایلو بزار بریم...
من:داف لباس برام بیار
داف:باشه، شماهم میخواین؟
رزی:اره
ماری:اره
دیگه نمیتونستم سرپا وایسم، به سمت طبقه بالا رفتم: تو همون اتاق قبلی میخوابم، شب همه بخیر، خدانگهدار...
جوابمو دادن، منم خیلی ریلكس رفتم طبقه بالا و به اتاق مهمان رفتم....لباسامو دراوردم و با تاپ و شلوارم افتادم روی تخت.....
(فردا صبح/شخص سوم)
خمیازه ای كشید و اروم چشماشو باز كرد... با دیدن یه عالمه مو كه وحشتناك توی هم پیچیده بودن جیغ كوتاهی زد و رفت عقب
صدای خماری گفت:مرض مگه جن دیدی؟؟؟
یكم دقت كرد كه متوجه شد ایپیكه:ای خدا لعنتت كنه، از هالوین هم وحشتناك تری...
ایپ:بمیر...
لیا:بلند شو روز بلند و سختی رو در پیش داریم
ایپ:باز چ/س لفظ قلم حرفیدی؟
لیا:خفه روز سرنوشت سازیه، ببنیم میتونم لئو رو بكشم یا نه؟
صدای بئاتریس از ناكجااباد اومد:خاااكككك بر سرت، مثلا خواهرته
لیا:به تو چه خواهر خودمه...
الكسا:سریع لباس بپوشید، لیا دافنه واست لباس اورد.
لیا:ساعت چنده؟
بئا:كوری؟ جلو روته؟
لیا:برو گمشو بیرون تا نزدم تو دهنت كه دیگه واسم بلبل درازی نكنی
بئاتریس و الكسا با خنده دروبستن و رفتن
لیانا به ایپیك كه بلند شده بود نگاه كرد، ایپیك هم به اون نگاه میكرد، یه دفعه لیانا شروع كرد به دویدن و ایپیك هم به سرعت عكس العمل نشون داد، حالا دوتاشون روبه روی در سرویس بهداشتی جدال داشتن تا همدیگه رو كنار بزنن.. دراخر لیانا چون تقلب كرد و پای ایپیكو لقد كرد برنده شد و داخل رفت... ایپیك هم پشت در بسته فحش میداد...
لیا:چون از پشت در فحش میدی همش برمیگرده به خودت
ایپ:بیا بیرون تا فحشارو بزنم تو صورتت..
لیا:صبر كن كارم تموم بشه...
از سرویس بهداشتی(همون مستراح خودمون قشنگتر نی؟)بیرون اومد
ایپیك لگدی به پای لیانا زد كه كاملا از خواب بیدار شد و بعد به سرعت داخل شد و درو قفل كرد
لیا:گوسفند...
ایپ:عمته
لیا:داییته...
به سمت ساكی كه احتمالا دافنه گذاشته بود رفت... بازش كرد و لباسایی كه مناسب حمالی بودن رو پوشید و موهاشو بست و بیرون رفت...
لیا:صبح عالی پرتغااالییییییی
بقیه:صبح بخیر
لیا:بی شعورای بی ذوق
الكسا:میخوایم خرحمالی كنیم، ذوق داره؟
لیا:پس بگو چرا عذا گرفتی...درواقع عذا گرفتین....خوشحال باشید بابا، قراره بعدش كلی بخندیم...
بعد از صبحانه حالا وقت كار كردن بود
لیا:از كجا شروع كنیم؟
داف:كارارو تقسیم كنیم..
ماری:شونزده نفریم
ملی:وایییی چقد تو باهوشی
ماری:بروبابا
لیا:كسایی كه به اشپزی علاقه دارن و تاكید میكنم"درش استعداد دارن"دستا بالا؛خب دوقلو ها؛ النور و الیزابت و انجلا و دافنه و اشلی و كرتنی...شماها چیزایی كه میگم درست كنید...
النور:چرا تو؟
داف:امسال قرار شده همه چیز با لیانا باشه...
لیا:خب این تیم اشپزی،وسایل غذایی كه دیشب خریدیم و اماده كنید...
لیا:گروه تزیینات...شامل دو گروهن، گروهی كه حیاطو درست میكنن، گروهی كه داخلو درست میكنن، من تو هردو گروهم، بلر مهمونارو دوباره چك و یاداوری میكنه، رزیتا و ملودی و بلر بعد از تماسا و بئاتریس و الكساندرا حیاطو درست میكنین، خانومای تنبلی كه فكر میكنین حیاط زیاد كار نداره... برید سمت چپ... بقیه داخل خونه رو درست میكنن....میرم اول به اونایی كه توی اشپز خونه ان دستورا رو بدم، شما وسایلو از پلاستیك دربیارید، یكیتون لباسارو بزاره بالا...
وارد اشپز خونه شد...
لیا:خب خانومای اشپز... خودتون نظریه ندارید؟
انجل:چرا
لیا:خوبه، بیاید اینا چندتا دستور كاپ كیك
داف:چرا سفارششون ندادی؟
لیا:خودمون بهتر درست میكنیم.
داف:قانع شدم...
بعد از گفتن نظریه ها و دستورات غذایی از اشپز خونه خارج شد...
لیا:خب اون پارچه های سفید رو بلند كنید..."داد زد"اشلی چوب تو حیاط دارین؟
ارس:بله دنبال من بیاید.
لیا:یا امام زاده بیژن(!)این اینجاست؟
دنبالش به بیرون رفت...
ارس:اینا خوبه
لیا:بله بله مچكرم...رزی این چوبا رو به صورت دایره توی زمین فرو كن
رزی:چه مسخره
لیا:به نظرت اهمیت نمیدم... ملودی با ماژیك مشكی روی پارچه ها چشم و دهن وحشتناك بكش
ملی:خوبه؟
زد زیر خنده:افرین به استعدادت...
لیا:چندتا بشكه كوچیك نیاز دارم(همینا كه توش توشی میزارن:|)
ارس:اینا خوبه؟
لیا:دستت طلا داداچ...اهههمممم... ینی بله ممنون.. 
یكی از بشكه هارو گذاشت روی یكی از چوب ها و پارچه ای كه اماده بود رو گذاشت روش... مثل روح شد
با لبخند برگشت سمت بقیه:نظرتون؟
ملی:با نقاشی من قشنگ شد
رزی:مسخره اس
بئا:بد نی
ارس:ایده جالبیه...
سرشو بالا گرفت:خیلیم خفنه... تا چشاتون در بیاد...
ملودی نشست تا صورت بقیه رو بكشه، رزیتا بقیه چوبا رو بلند كرد، بئاتریس بشكه هارو میزاشت و پارچه هارو میكشید روشون..
لیا:نظرتون چیه شب شمع بزاریم زیرشون؟
بقیه:خوبه
لیا:اقای ارس.
ارس:بله؟
لیا:باید یه كمكی به ما بكنید...
ارس:خب من واسه همین اینجام.
لیا:اره ارواح خیكت!
ارس:بله؟
لیا:ام.. ینی بله درست میگید، باید كدوحلوایی هارو برامون برش بزنید، دنبالم بیاید...
باهم به داخل رفتن
لیا:شماها چرا تمرگیدین؟
ایپ:خب هیچی نگفتی
لیا:وسایلارو دراوردید؟
رز به وسایلا اشاره كرد
لیا:خب برید از بالا هرچی میز هست بیارید، تو اتاق اقا ارس هم هست!
ارس:شكا از كجا میدونید؟
لیا:دافنه گفت، دیگه نمیدونم اون از كجا میدونست...
ارس سرشو تكون داد
لیا:اها قرار بود كدوهارو برش بزنید... اوناهاشون...گوشیتونو بدید به من
ارس:چرا؟
لیا:عكس طرحایی كه میخوامو باید براتون بفرستم ..
ارس:اها
و بعد عكسارو براش فرستاد..
لیانا از اشپز خونه یه چاقو اورد و به ارس داد:هركجا راحتی بشین، پیشنهاد میكنم زیر پله باشه كه راحت باشید، راستی زود انجام بدید "و بعد از ارس دور شد"
با تعجب به چاقوی توی دستش نگاه كرد"پررویی تا چه حد، هرچند خودش تعارف كرده بود"
لیا:خب بزغاله های گرامی، اول باید مبل و تلویزیونو این چرت و پرتا رو ببریم توی انبار...
الكسابا حالت گریه:كی برشون گردونه؟
لیا:برگردوندنش كار كارگره..
الكسا:صحیح...
باهم دیگه سالن رو خالی هر چیزی كردند، حالا فقط خودشون بودن و وسایل و چندتا میز...
به سمت میز اول رفتن...لیانا عكسی رو نشونشون داد
لیا:اون پارچه سفیدارو بیار... نفری یه پارچه پاره كنید...
بقیه لبخندی زدن و با بیرحمی پارچه هارو تیكه كردن....پارچه هارو به عنوان رو میزی به صورت نامرتب روی میز گذاشتن...
ایپ:اون گلدون سیاهه نمای خوبی بهش میده...
اشلی:حواستون باشه مامانم روش حساسه..
لیا:باشه..
ماری:اون جاشمعی سیاها دارن اونجا چشمك میزنن..
لیا:چقد چیز سیاه دارن... ولی خب به درد ما میخورن...
جاشمعی هارو روی میز گذاشتن، سه تا جاشمعی بزرگ و سیاه با اندازه های متفاوت...
لیا:دوتا شمع شكل كدو خریدم بیارشون...
 اونا جای شمع معمولی روشون گذاشت
رز:خوبه دیگه، بقیه اش ظرف غذاس و كیك... كلی كیك داریم باید جا براشون بزاریم....
لیانا سروشو تكون داد
میز، بعدی رو جابه جای كردن و جای مناسب گذاشتن...
رز:لیانا اون ظرف قشنگا بود خریدی
لیا:قشنگ تو فكرم همونا بود
رفت سمت پلاستیكا و توشون گشت و ظرفایی كه مشكی بودن و روشون عكس اسكلت بود رو روی میز گذاشت...
ماری:جمجمه هارو بیارم؟
لیا:اره...به سلیقه خودتون بچینید،صندلی هم دورش بزارید تا من به اشپزامون برسم و یه كاری انجام بدم..
وارد اشپز خونه شد:سلام اشپزامون
بقیه:سلام
بعد از دیدن كارشون و رد و بدل كردن چندتا پیشنهاد به اشلی گفت:اشی ماشینتو میخوام..
اشلی:چرا؟
لیا:تا یه جایی برم و بیام...
داف:فرار نكنی..
لیا:مرض
اشلی:سوییچ روی جا كفشیه..
لیا:اوكی
از اشپزخونه بیرون رفت، به سمت دخترایی كه توی پذیرایی مشغول بودن رفت و تعدادی عكس براشون فرستاد و بعد حیاط رفت و ایده هاشو به اونا گفت و سوار ماشین شد و به سمت بیمارستان روند
اطرافو دید زد،خبری از لئونورا و دنیلا نبود،اصلا مطمئن نبود كه اومده باشن....
یواشكی وارد بیمارستان شد و به سمت بخش ازمایشگاه رفت...به اهستگی قدم برداشت و درو باز كرد...یه دفعه یكی از دكتر ها روبه روش بود...كارتش همراهش نبود،شانس اورد كه دكترو میشناخت
-شما اینجا چیكار میكنید؟مگه ماموریت نبودید؟
مجبور شد همه چیز رو براش توضیح بده...
-عجب خواهر خوبی،به كارتون برسید ،هالوینتونم مبارم باشه
لیا:ممنون...
بالاخره وارد ازمایشگاه شد و به سمت اسكلت ها رفت،بالاخره بهش رسید،بغلش كرد و بعد سریع ولش كرد...سه تا از اسكلت هارو به زور توی دستش گرفت و راه افتاد...از پله های اضطراری خارج شد و به سمت ماشین رفت تو دلش به همه فحش میداد...
لیا:وای ننه پدرم دراومد،نزدیك بود منو ببینه
اسكلت هارو انداخت صندوق عقب و نشست پشت فرنون و به خونه برگشت
****
لیا:ساعت یكههههه همه بیاین باستراحتیم.
ماری:گشنمهههههه.
اشلی:ارس یه زنگ بزن به دوستت كه پیزا بیاره
ارس:باشه...
حدود نیم ساعت بعد همه درحال خوردن بودن
انجل:چقدر دیگه مونده؟
رز:غذا ها كه حاضر بشه باید بزاریمشون روی میز و كیكا نرسیدن،
رزی:حیاط خلوتم مونده
لیا:اقای ارس كدوحلوایی ها تموم شد
ارس درحالی كه مچ دست هاشو ماساژ میداد:اره
بعد از یك ساعت و نیم استراحت دوباره شروع به كار كردند...
رزی:لیانا كیك هارو اوردن...
كیك هارو تحویل گرفتن و به یخچال بزرگی كه در زیرزمین خونه بود بردند...لیانا شروا به شمردن كرد... هیجده تا كیك سالم و طبق سفارش...
لیا:خوبه درستن.. درو بست و بالا رفت...
رز:لیانا این چیهههههه؟؟؟
به كدوحلوایی بزرگ نگاه كرد :كارش دارم...
كدو حلوایی رو به كمك هم در گوشه ای از حیاط گذاشتن... یك قسمت از كدو حلوایی بریده شده بود... مثل میله های زندان داخل چوب فرو بردن و داخلش یكی از اسكلت هارو گذاشتن و با وسایل دیگه تزیینش كردن
******
كارها تموم شده بود و حالا همه كنار هم روی زمین نشسته بودند...
الكسا:وای كمرم شكست..
لیا:وای داغون شدم...
رز:مامان پاهاااامممممم....
دافنه:دستام درد میكنه...
النور:خوابم میاد
الیز:كی جشنه؟
بلر:قراره ساعت نه مهمونا بیان...
بئا:واایییی بدبخت شدیم ساعت شیشههههه...
لیا:اگه میخواین یكم استراحت كنین بعد اماده بشید..
********
(لیانا)
سریع اماده شدم و به طبقه پایین رفتم... باید كلك هامو سوار میكردم....بالای در ورود كلی عنكبوت و خفاش و اسكلت كوچولو نصب كردم، جوری كه وقتی از بیرون باز میشد همشون میوفتادن سر طرف
با كمك دافنه به در یه سنسور وصل كردیم كه وقتی باز میشه اهنگ پخش كنه اهنگ هم از این اهنگا كه كلی صدا وحشتناك و خنده های شیطانی توش هست و به ادم استرس وارد میكنه انتخاب كردم
اونجوری كه حساب كردم وقتی به نفر با ترس وارد بشه اول چون جلوش پله هست به سمت اونا میره، چون روی پله ها چندتا كدوحلوایی كه توشون شمع بود گذاشتیم و برعكس بقیه خونه كه تاریكه اونجا خیلی روشنه، پس به كمك دوستای ارس دوتا دیگه اسكلت یافتیم و روی پله ها گذاشتیم....خب وقتی یه نفر اینا رو ببینه(اصلا منظورم لئو و دنی نیستن)درجا سكته میكنه و از بالا رفتن پله ها پشیمون میشه در نتیجه به سمت دیگه ای میره كه صدای جیغ میاد و بعد با یه اسكلت خندان كه روی میز نشسته روبه رو میشه و دوباره سكته میكنه
بازم تكرار میكنم منظورم لئو و دنی نیست...
به ساعت نگاه كردم هشت بود و كار گریم كه با دافنه بود تقریبا رو به پایان بود... اولاش ارس میخواست بره،بكس اسرار كردن نزاشتن در نتیجه اخرین نفر بود كه میخواست گریم بشه...البته منم هنوز گریم نشده بودما...واسه اینكه یه اتفاقای بد نیوفته رفتم تو اتاق و كنارشون نشستم...به دافنه كه داشت بهم چشم غره میرفت لبخند زدم:مزاحم شدم؟
ارس:نه... چطور؟
من:هیچی اخه داف...
داف:خفه شو گلم و برو بیرون
من:ععع چراااا؟ نمیخوام، بعدیش منم حال ندارم اونهمه پله رو بیام بالا دوباره...
داف:پس ببندش
بعد از چند دقیقه دافنه گفت:تموم شد
ارس به خودش توی اینه نگاه كرد:ممنون و رفت بیرون
داف:تو قصد داری ابروی منو ببری؟
من:خو به من چه؟ میخواستم ببینم مزاحمم یانه... دیدی كه به روی خودش نیوورد
داف:میخواست یه چیزی بگه...
من:اهههه، لگد زدم به اقبالت نه؟ حالا مایر میدتت به یه پیرمرد هاف هافو كچل و كور... البته خیلیم به هم میاین
داف:خفه شوووووو
من:دروغ نمیگم كههه، اگه ارس بود اون سرتر بود، اگه بدتت به اونكه من گفتم تو سرتر میشدی، به نفعت بود دیوونه
داف:بیا بشین اینجا تا چشاتو با همین قلمو ها درنیاوردم
من:یا انجیل، این میزان از خشم بی سابقست
داف:الان با سابقه اش میكنم، بیا دیگه احمق
رفتم نشستم:چه بلایی میخوای سرم بیاری؟؟؟
عكسی رو نشونم داد
من:خوبه
داف:عالیه از سرتم زیاده...
من:باشه تو راست میگی...
بعد از اینكه كار منو تموم كرد حالا نوبت خودش بود، بهش نگاه كردم، واااا اینكه نصف منه، منم نصف اونم..
وقتی دید دارم بهش نگاه میكنم:چیه؟ ها؟ دوست داشتم اصن...
من:باشه چیزی نگفتم كه... اروم باش
داف:دیگه اونجوری نگاه نكنیا...
من:باشه...بریم كه جشن شروع شدددددد
****
اولین مهمونمون پائولا بود كه تازه برگشته بود(به شماهم ربطی نداره كجا بود)
همه كلی بغلش كردن و ابراز دلتنگی كردن...
از نه یكم گذشته بود كه دوباره صدای زنگ بلند شد... با دیدن مهمونایی كه وارد شدن از تعجب شاخام دراومد، اینا دیگه چی میخوان؟باز بلر از این غلطا كرد؟ ای خدا...
رفتم جلو و بهشون سلام كردم اونام جواب دادن، بقیه خواهرامم بودن...
وقتی اشلی راهنماییشون كرد رفتیم سمت بلر
من:اخه بوووزییینههههههه، اینارو واسه چی دعوت كردددییی؟؟؟
بلر:خب خودتون گفتین هركی خواستی... منم اینا به ذهنم رسید.
داف:اینا خو تا وقت گیر میارن خونه جردن پلاسن، تو مهمونیام به زور خودشونو جا میكنن..
رز:یه روز اسایش نداریم، همش باید ببینیمشون
بلر:راستی داداشا و زنداداشاتونم دعوت كردم...
من:ععع دیدی چی شد؟ یادم رفت داداشم دارم
كرتنی:ینی صمیمت میباره...
بئا:اخخخ، صمیمیتش پاچید توچشم
من:خفه شو الدنگ تیكه های منو استفاده نكن
بئا:ب ر ب ب
خلاصه بقیه مهمونا هم كم كم اومدن و ساعت ده شد...
رفتیم پیش داداشا و زنداداشا
شكی:شرط میبندم روحشونم از این جشن خبر نداره...
لبخند شیطانی زدم....
لئونا:وای به حالت اگه حال لئو بد بشه...
من:اهههه، ضدحال...تو الان باید بگی وایی چقده تو خفنی، ایول
مسی:واییی چقده تو خفنی ایول
من:الدنگ ادای منو درنیار
رز:از حق نگذریم برای اولین بار واسه یه چیزی تلاش كرد.
ملی:كه البته چیز خوبیم نبود....از این به بعد باید بهش بگیم خبیث...
من:اههه.. چرا اینقد چیز چیز میكنید؟؟خبیثم عمته...
ماری:لیانا، چجوری میخوای لئو و دنی رو بیاری اینجا
من:واسه اونم نقشه دارم
داف:بیچاره اجیام...من نمیزارم باهاشون اینكارو بكنی...
من:زر زر نكن
داف:ببند باو..
دیگه وقتش بود...به سمت جایگاه رفتم...میكروفون و برداشتم و توش فوت كردم... وقتی كسی توجه نكرد گرفتمش جلوی باندا و یه صدای جیییییغ مانند اومد كه همه توجه كردن:واقعا كه... ینی عین ادم نباید باهاتون رفتار كرد..خب مهمونای عزیز، عشقای صاحب خونه، بسیار بسیار به جشن ولكام شدید...میخواستم كه برنامه رو واستون توضیح بدم توی نقشه ام گند نزنید...البته ببخشیدا، ولی خب دیگه...همنجور كه میدونید و به همین قصد به مهمونی اومدید امشب كه هالوین هست تولد لئونورا و دنیلا هم هست و خب نمیشه كه تولد ادم روز هالوین باشه هیچیم توش شوخی نباشه، اصلا تولد نمیشه، هالوینم نمیشه...خب اول اینكه...
*****
(شخص سوم)
لئونورا توی حیاط با استرس قدم میزد و با خودش افكار مختلف داشت، نمیدونست چرا اما حس خیلی بدی به امروز داشت....توی افكارش بود كه دنیلارو دید كه به سرعت به سمتش میاد....
دنی:ل.. لئو... لئو...
گوشی رو توی دستش تكون میداد
لئو:اروم باش.. بگو ببینم چیشد... نفس بكش بعد بگو...
دنی:لیا... لیانا زنگ زده...جیغ...
به سرعت گوشیو از دستش گرفت و تماسو برقرار كرد...
لئو:الو..؟ الو لیانا؟؟..
اما فقط صدای جیغ میومد
لئو:لیانا چی شده؟ لیانااااا... لطفا جواب بده اینا صدای چیه؟؟ میشه مسخره بازیو تموم كنی؟؟؟ لیانا...
تپش قلبش زیاد شده بود و نمیدونست چیكار كنه...
صدایی نامفهوم از بین اونهمه جیغ "خونه اشلی" رو فریاد میزد
با سرعت گوشیو قطع كرد و به داخل رفت... دنیلا هم به دنبالش میدوید
سوییچ رو برداشت خداروشكر كرد كه خبری از ماندانا و پدرش نبود تا جلوشو بگیرن و سوال پیچش كنن..
لئو:میدونستم میدونیستم یه اتفاقی افتاده...
دنی:لئو كجا میری؟ صبر كنننن... صبر كننن...
سوار ماشین شدن... با سرعت شروع به روندن كرد، درو با ریموت باز كرد و به سرعت خارج شد...
راه نیم ساعته تا شهر رو توی ربع ساعت گذروند، تا به حال اینقدر تند نرونده بود...چندین بار نزدیك بود تصادف كنه اما از كنار گوشش گذشت...شروع كرد به فكر كردن تا ادرس خونه اشلی رو به یاد بیاره...سعی كرد افكار بد رو از خودش دور كنه تا تمركز كنه...
دنی:لئووووو... لئونووورااااا یواشترررررر....
به دنیلای سفید شده نگاه كرد و بعد كمی سرعتشو كم كرد، قصد نداشت خودشونو بكشه پس سعی كرد اروم بشه...
ماشینو با سرعت نگه داشت و به فضای به شدت تاریك نگاه كرد... صداهایی توی فضای اطراف پخش بود كه از داخل خونه میومد...كل خونه با كدو حلوایی ها با چهره های وحشتناك پر بود... نمیدونست چرا اما الان از همه اینا میترسید...تازه یادش اومد كه امروز تولدشه... با خودش فكر كرد كه خواهراش اینجا چی میخوان
دنی:لئو، اینجا چرا اینجوریه؟
درنظرش از هالوین های دیگه وحشتناك تر بود... با ترس وارد حیاط شدن.  .برعكس سرعت بالای ماشین حالا خودشون به ارومی و دست در دست هم قدم بر میداشتن...
با ترس به شمع های روشن كه انگار با خون پوشیده شده بودن نگاه كرد... چشم چرخوند كه بین اونهمه تاریكی با اسكلی كه بهش نگاه میكرد روبه رو شد... صدای جیغ بلندش یا صدای جیغ دنیلا امیخته شد...
به سرعت زنگ رو فشار میداد وقتی جوابی دریافت نكرد دستگیره رو به سرعت پیچوند و وارد شد كه احساس كرد چیزی توی سرش افتاد... برش داشت و با دیدن عنكبوت سیاه دوباره جیغش دراومد همزمان صداهایی توی فضا میبیچید و افتادن اشیا روی سرش ادامه پیدا كرد...
(لئونورا)
صدای جیغ دنیلا رو میشنیدم اما نمیتونستم كاری كنم... خودم از ترس رو به موت بودم و قبلم... قلبمو احساس نمیكردم.... انگار در اومده بود ...دست سرد شده دنیلا رو گرفتم و سمت پله ها دویدم اما با دیدن اسكلتی كه روی پله ها بود جیغی زدم و به عقب برگشتم كه با دنیلا به زمین خوردیم... احساس میكردم اسكلت داره به سمتم میاد، یا شایدم داره بهم نیشخند میزنه... دستام سرد سرد بودن... یه دفعه صدای جیغ شنیدم... به طرفی كه صدا میومد نگاه كردم... نمیتونستم بلند بشم یا شایدم نمیخواستم اما مجبور بودم... بلند شدم و با ترس توی تاریكی به سمت صدا قدم برداشتم... انگار دنیلا دیگه نبود...
(دنیلا)
هق هقم اوج گرفت، بعد از اینكه افتادیم لئونورا رو نمیدیدم... با ترس زانوهامو جمع کردم, کل وجودم استرسو ترس بود... اصلا اطرافمو نمیفهمیدم...یه دفعه دستم توسط یه نفر گرفته شد... جیغ زدم و بعد انگار میدیدم و میشنیدم...چند نفرو تار اطرافم میدیدم و صداهای نامفهوم میشنیدم...اشكامو پاك كردم اما همچنان هق هق میكردم، تصاویر صاف شد و صداها واضح...
(شخص سوم)
داف:حالت خوبه دختر؟ تو چرا اینقد سردی؟ خدانكشتت لیانا...
لیا:به من چه خببببب... شوخی بوووود!
رزی:بمیری با این شوخیات، لئونورا از اونور داره میمیره این از این ور
داف:خدا نكنه...
ماریا اب قند رو اورد و با كمك دافنه به خورد دنیلا دادن، و بعد بلندش كردن و روی مبل نشوندنش...
لیا:اهههه مرض چتونه هی به من فحش میدین شوخی بود دیگه....خوبه همتون با من موافق و هم دست بودین...!!اگه راست میگین چرا جلومو نگرفتین...
بئا:خفه خفه....مارو شریك خودت نكن...
لیا:برید گمشید بااااوووو.... كثافتا شماهم بودین...
كرت:نه خیرم، مافقط واسه حشن برنامه ریختیم و كمك كردیم نه واسه ترسوندن این دوتا...
لئونورا به ارومی لیانا رو صدا زد
(لیانا)
بهش نگاه كردم و اب دهنمو قورت دادم...
من:اممم... نمیتونی از همین فاصله بگی؟؟
لئوناردو كه كنارش بودگفت:بیا اینجا صدای این بیچاره كه در نمیاد...
من:اخه امن نیست اون منطقه...
راف:ببینم نكنه دلت یه كتك مفصل میخواد؟
رفتم جلو :دل من غلط میكنه...
یه دفعه لئونورا دستمو گرفت و بعد شروع كرد به زدنم... هرجا كه گیر میوورد میزد، البته جون نداشت بیچاره... بعدم شروع كرد گریه كردن:خدا لعنتت نكنه لیانا... میدونی چقد ترسیدم؟ وای خدایا... قلبم دیگه داره از كار میوفته... نمیدونی كه چه فكر هایی با خودم كردم
به روی خودم نیووردم:خنگی دیگه... اخه خنگول چه اتفاقی ممكن بود برام بیوفته؟
مایك:احمق مگه بهش نگفته بودی ماموریتی... اینم فكر كرده اتفاقی برات افتاده
من:اصلانم قانع كننده نیست... هنوزم میگم خنگه...
دان:لیانا فكر كنم باید از همه ماها یه كتك بخوری
من:هییی بیشعوراااا... من بودم اون پشت داشتم میخندیدم
دنیل:شاید اولش خنده دار بود ولی بعدش...
من:خب جدی گرفتن... به من چه... به نظرم اصلانم وحشتناك نبود..  اصلا به درك.... ماروباش خواستیم تولد بگیریم...
بلند شدم و از خونه زدم بیرون... اصلانم ناراحت نشدم این حرفا طبیعی بود... وای ولی عجب حالی دادا... روی صندلی كه كنار درب ورودی بود نشستم... حالا چراغا یكم اطرافو روشن كرده بودن... به اطراف نگاه كردم... به سمت چپ برگشتم كه یه سر یه اسكلت توی حلقم بود... جیغ بلندی زدم و ازش فاصله گرفتم
یه دفعه صدای خنده شنیدم... برگشتم و بقیه رو دیدم كه داشتن بهم میخندیدن
من:مرررررضضضض...سر سنگ مرده شور خونه بخندید...
وای... مسخره.. چی بود یه دفعه... رو منم تاثیر گذاشتن...
رفتم داخل حدود نیم ساعت بعد حال لئو و دنی خوب شد و به زندگی بر گشتن... و ماهم جشنو شروع كردیم..
حالا لئو و دنی هم لباس پوشیده بودن و توسط دافنه گریم شده بودن...
رفتم سمت ضبط و اهنگ گذاشتم همه ریختن وسط... وقتی تولد و هالوین یكی بشه همینه دیگه... منم رفتم وسط حالا قرش بده.. آ... آ.... حالا ازینا ازینا ازینا...
رفتم جفت دنی و لئو كه داشتن به ما میخندیدن... دستشونو گرفتك به زور اوردم وسط... دافنه با دنیلا میرقصید منم با لئو... حالا لئو هی زیر لب:استغفرا... استغفرا.. دیگه مونده بود بخنده یا استغفار كنه...
بیخیالش شدم و رفتم پیش بقیه دخترا....
بعد از رقص نوبت كیكا بود...یكی از كیكا رو برش دادن و ماهم واسشو "تولد هالوین شما مبارك" خوندیم و كلی خندیدیم....
(شخص سوم)
لئونورا و دنیلا درحال دیدن تزیینات و میزها بودن... یكی از میزها تم اسكلتون داشت و همه وسایلش اسكلتی بود... ظروفی كه روشون جمجمه بود و قاشق چنگال هاش استخون بودن و از همه بدتر اسكلتی بود كه پشت میزش نشسته بود ...
با چندش از میز گذشتن و به بقیه چیزا نگاه كردن...
*******
لیا:حالا وقت كادوهااااسسسس... همه كادوهاتونو رو كنید... باید قبل از كیك میدادین ولی ارفاق كردیم براتون
لئو:زشته لیانا...
لیا:بیخیال بابا...
دنی:پس اول كادوی خودتو بیار
لیا:منكه كادو نخریدم... همین جشن براتون كادو بود از طرف من....
رز:دروغ میگه
داف:كادوهارو رو كن
الكسا:چرت نگو ما باهات بودیم رفتی خریدی....
لیا:اوف... خب میخوام اخر همه بدم... اصلا اول نخاله ها بدن...
مسی:نخاله؟
لیا:ینی داداشای گرام...
طبق گفته لیانا اول از همه برادرا كادوهاشونو به خواهراشون دادن و خواهرا و بعد نوبت بقیه مهمونا بود....
لیا:خببببب... حالا رسیدیم به اصل ماجرااا...
لئو:لیانا... چشمات داره برق میزنه.. ینی واااای به حالت اگر...
لیا:نه نه... یه چیزایه خوشگلی براتون خریدم...
دنی:ببینیم و تعریف كنیم...
لیانا دوتا بسته رو گرفت سمتشون...
لیا:اول لئو، چشماتو ببند...
لئونورا چشماشو بست و وقتی لیانا گفت بازشون كرد... با دیدن نوزاد وحشتناكی كه چشماش از حدقه بیرون زده بود جیغی زد و جعبه رو انداخت
لیا:چته پ؟؟میدونی چقدر پولشو دادم؟؟؟
بقیه:خاك توسرت لیا... اه اه حالم بهم خورد.. بیشعور این چیه بیچاره ترسید...
لورنزو جعبه رو برداشت:ینی دست از این كارات بر نمیداری
لیا:كدوم كارام...؟؟كادو خریدم براشون..
دنی:من بازش نمیكنم
لیا:نه نترس مال تو خوشگله...
دنی:نمیخواممم..
لیا:اه اه لوس...
بالاخره با اسرار جعبه رو باز كرد
دنی:وحشتناكه...
لئو:بازمال تو بهتره
دنی:از سیاه متنفرم
لیا:اییییییششششش ناراحت شدماااا... به جای تشكر عیب میگیرننن...
داف:خیلی چیزای قشنگی خریدی تشكرم بكنن..
لیا:از سرشونم زیاده.....
ساعتها گذشت و مهمونا كم كم رفتم و جشن تموم شد....
وضعیت خونه افتضاح بود... همون موقع زنگ خونه زده شد...
اشلی در و باز كرد و با دیدن مامان باباش شوكه شد
-كه هیچكاری نمیكنی...
اشلی:م.. مامان... بابا...
بقیه شوكه شدن:چیییی؟؟؟
بعد از سلام به مادر و پدر اشلی و ارس قصد رفتن كردن...
همشون توی حیاط درحال خداحافظی بودن
لیا:فردا به مایر میگم چندتا خدمتكار بفرسته...
اشلی:ممنون میشم...
لئو:شب خوبی بود... ممنونم ازتون..
اشلی:خواهش میكنم...امیدوارم همیشه شاد باشی و خب شب تولد از دست لیانا در امان باشی...
لیا:خیلیم خوش گذشت... تازشم فیلماشو دارم یادگاری هر شب تولدش نگاه كنه لذت ببره
لئو:چیكار كردیییی؟؟؟ فیلم گرفتی؟؟؟
لیا:نهههه... من حرف فیلم نزدم... من گفتم فیلم؟
لئو:اون فیلمو پاك میكنی لیانا...
لیا:چه پاك كنم چه نكنم... اون فیلم توی هرجایی بگی گذاشته شده... یوتی/وب..اینس/تاگرام... توی/یتر
لئو:ای بمییییررییییی.... اخه من از دست تو چیكااارر كنممممممممم....
*پایان*
♚♚♚♚♚♚♚♚
بعله دیگه... جشنای ما اینجوریه.... نظر بدید



داغ کن - کلوب دات کام
كــامنــتـــ() 

نوع مطلب : Short stories 

How long does Achilles tendonitis last for?
شنبه 25 شهریور 1396 07:45 ب.ظ
I've been surfing on-line greater than 3 hours lately, yet
I never discovered any interesting article like yours.

It's lovely price sufficient for me. In my view, if all
web owners and bloggers made excellent content material as you did, the net can be
much more helpful than ever before.
http://cookmtxllijqxw.sosblogs.com/Charisse-Stabile-b1/Can-Hammer-Toe-Cause-Plantar-Fasciitis-b1-...
یکشنبه 4 تیر 1396 09:54 ق.ظ
Thanks for finally writing about >♚MAYER girls♚ -
Birthday <Loved it!
http://MartiVanderkooi.bravesites.com
چهارشنبه 3 خرداد 1396 08:13 ق.ظ
Hi, this weekend is fastidious in favor of me, as this occasion i am reading this fantastic educational post here at my
house.
سارا
پنجشنبه 13 آبان 1395 07:20 ب.ظ
هالووین خیلی باحاله
پاسخ L!M0 :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر